تبليغاتX
صدای سکوت

صدای سکوت

معادله 1

 

انسان = خوردن + خوابيدن + كار+ لذت

خر =  خوردن + حوابيدن

 

بنابراين:

انسان = خر + كار + لذت

 

در اينصورت:

انسان – لذت = خر + كار

 

به عبارت ديگر

انساني كه لذت نمي برد چون خري است كه فقط كار مي كند.

 

معادله 2

 

مرد = خوردن + خوابيدن + پس انداز كردن

خر = خوردن + خوابيدن

 

بنابر اين:

مرد = خر+ پس انداز كردن

 

بنابر اين:

مرد - پس انداز = خر

 

به عبارت ديگر

مردهايي كه پس انداز نمي كنند با خر برابرند

 

معادله 3

 

زن = خوردن + خوابيدن + هزينه كردن

خر = خوردن + خوابيدن

 

بنابراين:

زن = خر + هزينه كردن

 

در اينصورت:

زن – هزينه كردن = خر

 

به عبارت ديگر:

زنهايي كه هزينه نمي كنند خرند.

 

نتيجه گيري از معادلات 2 و 3

مردهايي كه پس انداز نمي كنند = زن هايي كه هزينه نمي كنند

 

بنابراين:

وقتيكه مردها پس انداز مي كنند از خر شدن زن هايشان جلوگيري مي كنند(نتيجه منطقي 1)

و زن هاييكه هزينه مي كنند از خر شدن مردهايشان جلوگيري مي كنند (نتيجه منطقي 2)

 

بنابر اين خواهيم داشت:

مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزينه

 

بنابر اين....از نتايج منطقي 1 و 2 مي توانيم استنباط كنيم كه:

 

مرد + زن = 2خر كه با شادي در كنار هم زندگي مي كنند


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:10 توسط سالار |


 

                     

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در اغوشت نگیرم

تویی آن اسمان صاف و روشن

من این کنج قفس،مرغی اسیرم

 

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندنبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم اواز شادی

لبش با بوسه می اید به سویم

 

اگر ای اسمان ، خواهم که یک روز

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر ، که من مرغی اسیرم

 

من ان شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

                                                                           فروغ فرخزاد

                                                                       تهران - مرداد ۱۳۳۳

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 1:0 توسط سالار |


         

وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!

وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که  وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
و
قتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
و
قتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
و
قتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن  نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که  تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره  و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 16:11 توسط سالار |


غریب آشنا

بزرگترین قلب را تو داشتی. می‌بخشیدی. همه را. نه بخششی از روی ضعف و ناچاری، بلکه بخششی از روی قدرت و مهربانی. چرا که مي‌دانستی با چنین بخششی دنیا زیباتر می‌شود. دوست‌ داشتم قلبت را، قدرتت را. تلاش کردم بتوانم مثل تو ببخشم. بتوانم هر آن بدی و اشتباهی که از قصد و عمد بر من روا نشده است را از قلب‌ام پاک کنم و دیگر حرفی از آن بر زبان نیاورم. موفق شدم. حال قلب‌ی دارم که هر بدی که از عمد نبوده است را در جا و با یک کلام می‌تواند ببخشد، اما نمی‌تواند درک کند، که چگونه انسانها نمی‌توانند عزیزان‌شان را ببخشند. بزرگترین قلب را تو داشتی. می‌دانستی حیف است در دوروزه‌ی هستی قلبی را که می‌تواند دوست داشته باشد از کینه‌ی ندانم‌کاری‌های دوست‌داران‌اش پر کرد. به جای آن می‌بخشیدی تا دمی بیشتر مهر را بر قلب‌ها ارزانی داری؛ هر چند که فرد بخشیده شده دردی که از پس این بخشش بر فرد بخشنده مستولی می‌شود را نداند، چرا که هر بخششی مانند دوختن جراحات قلب خود به دست خویشتن است، بی‌هیچ مسکنی، بی‌هیچ بی‌هوشی‌ای. یاد گرفتم مثل تو باشم. مثل تویی که می‌دانستی بخشیدن چهره‌ی زیباتری از خود و دیگران به تو می‌دهد. آن دیگرانی که جز دوستی و مهر قصد دیگری نداشتند. حال به راحتی می‌بخشم اما بخشیده نشدن‌ام نیز ویران‌ام می‌کند چرا که باید نبخشیده شدنم را نیز ببخشم. بزرگترین قلب را تو داشتی...

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 17:33 توسط سالار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قلم بنویس ...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن ... شوری بر آور
صفحه, صفحه دفتر مشقی که اول روز تعلیمم
معلم داد ... پر کن
- دفتر تکلیف من خالیست -


سالار
متولد 3/1/67


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته چهارم تیر 1387

هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386



پیوندها

صدای زندگی
سایه روشن
پسر ارتا
همایون شجریان
لب های فراموشی
داستان سرا
کی تموم می شه
ابرو ایرونی
rushhour
آوای دل من
پروانه
با من باش
حرفهای تنهایی
گالری عکس صبا
ته تغاری
گرافیک و کامپیوتر
میلاد 0511
سکوت دل
گردش سایه ها
My Heart Is Jumping
سلطنت سکوت
کامران نجف زاده
میترا لبافی
در هزار توی تنهایی
عشق متعالی
رز آبی
نازنین
.و خدا عشق را آفرید
اطلاعات نوین
هفت شهر آرزوها
آخرین برگ سفرنامه باران
دختر خطر
نه این نه اون
شراب دل ... احسان
ARBOUR
جایی شبیه قلب من
دوغرو یول
اوغلان
دنیز و سها ..
پدر خوانده ی عشق !
چاه بی ته
ترانه تنها
ویمن ... مهدی جون
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم...
شبیه تو ... !
دمادم
پس و پیش
توتم
سارای
حجم سکوت
سکوت سایه ها
سویدای دل
شهرزاد و نازنین
جای خالی من
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم
دو قلب
نجوای دختر زمستانی
زان سوی خواب مرداب
شاید خدا اینجاست


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


پخش زنده راديو فردا

www.shab-kavir.tk%3c/a>

JavaScript Codes