تبليغاتX
صدای سکوت

صدای سکوت

حرفهای ناگفته من

 

این عنوان مطلبی است که نویسندش من نیستم و قرار این بخش توسط شما دوستان نوشته بشه

در واقع این بخش نامه ای ست از طرف دل شما به هر کس و یا هر چیز دلخواه .

هدف از ایجاد این بخش اینه که  شما حرف دلتونو بگین و من و خوانندگان هم با روحیه و عقاید شما بیشتر آشنا شیم.

این عنوان هفته ی دوم و چهارم هر ماه نوشته می شه .

از همه ی دوستان و خوانندگان محترم و عزیز تقاضا دارم حرف دلشونو به آدرس :   

  E-mail:cry_baby336@yahoo.com

 

      بفرستند .

امید وارم که در این مورد با من همکاری کنید و تنهام نزارین .

منتظر نظرات شما به خصوص در مورد این بخش هستم

با تشکر  صدای سکوت .  

                             

                        و اما نامه ی اول از دوست عزیزم رضا به ... !

                                              

                                             شیرین ترین یادگاری دشوار ترین آرزو

 

به نام خداوندی که غم را بهتر از شادی و عشق را بی رقیب آفرید .

من رضا دوست سالار م

این نامه رو مثل ده ها نامه ی قبلی که برای یه نفر نوشتم اینم واسه اون می نویسم . تنها فرقش اینه که قبلیا رو کاغذ بود ولی این ... ! اون فرشته کسی نیست جز شیدای خودم اینم بگم که من تا بحال جز غم و درد و حسرت و کینه و انتظار از زندگی چیزی نفهمیدم . دنیا در حق من خیلی نامردی کرده.

تنها امیدم خداست ، تنها عشقم شیداست و تنها کسی رو هم که از ته  دل دوست دارم مادرمه.

نمی دونم از کجا شروع کنم ، از چی بگم ، هر لحظه لحظه ای که با هم بودیم برام خاطره ای ست ، هیچ کدوم حتی خاطرات خیلی ساده هم از یادم نمی ره و هر وقت از اون مکان ها رد می شم همشون میان جلوی چشمام ، طوری که فکر می کنم الان اون اتفاق افتاده ، تو منو بدون هیچ دلیلی گذاشتی و رفتی و اون همه عشق که می شد تو نگاهامون ، صداهامون ، نامه هامون ، لحظه هامون به وفور پیدا کرد نادیده گرفتی ولی هنوز با تموم اونا زندگی می کنم و به امید اون روزی هستم که ... !

زندگی کردن بدون تو برام خیلی سخته ، خیلی . وقتی تنهام ، غمگینم ، شادم و تو لحظه لحظه ی زندگیم به یاد تو هستم . شبا رو  خیلی دوست دارم چون سکوت مطلق حاکمه و من خیلی راحت به تو فکر می کنم و طوری   حسرت گذشته هارو می خورم که بالشم خیس آب می شه و بعد یه دفعه خوابم می گیره و تو خواب تورو می بینم و از خواب می پرم و دوباره ... !

از وقتی که رفتی خیلی تنها شدم و البته کمی حسود . وقتی دختر پسری رو تو خیابون می بینم حسودیم می شه ، حتی وقتی دوستام با دوست دخترشون حرف می زنن می خوام برم خفشون کنم! نمی دونم چرا ؟ دست خودم نیست . وقتی اتفاقی  تو خیابون می بینمت یه حالی می شم که توصیفش برام سخته فقط می خوام داد بزنم و خودمو بندازم زیر ماشین ولی جلوی خودمو می گیرم ، خیلی افسرده می شم ، میام خونه نامه هاتو می زارم جلوم و می خونم البته اینم بگم که همشونو از حفظم . بعد، از خدا می خوام که تورو به من برسونه ، خدا حرفامو گوش می ده و با حکمت خودش می خواد کارمو درست کنه .

هر وقت بیکار می شم سالار بد بختو بر می دارم می برم کوچه های والی که با تو قدم می زدیم ، اینقدر از خاطراتمون بهش گفتم که دیگه خسته شده به روم نمیاره ولی اونم ... !

خیلی دوستت دارم و داشتم و خواهم داشت ولی ای کاش یک در صد از عشق و علاقه ای که من نسبت به تو داشتم تو نسبت به من داشتی اون وقت هیوقت کارمون به اینجا نمی کشید ، کاش می شد الان یه جور دیگه بود به جای اینکه یه آرزو و خاطره بودی یه دلخوشی بودی ولی خوب شاید ... ! کاش می شد یک در صد از حرفا و قولایی که خودت از من گرفتی حقیقت داشت ، کاش به جای اینکه من اسم دخترمو شیدا بزارم اسم ...

کاش جای اینکه من عاشق تو باشم تو عاشق من بودی ، کاش دنیا اینقدر نا مرد و زندگی اینقدر سخت نبود ، کاش برای همیشه مال من بودی ، کاش این همه ای کاش وجود نداشت ... !

ولی خوب من به همینم راضیم شاید اگه این طوری نمی شد من معنی عشقو نمی فهمیدم ، ولی حالا اگرم از دستت بدم لا اقل یه چیز خیلی بزرگ فهمیدم و شاید تو ادامه ی راه خیلی کمکم کنه. شاید باور نکنی من تو لحظات سخت زندگیم به تو فکر می کنم حتی وقتی که داشتم کنکور می دادم قبل از اینکه خودمو دعا کنم تورو دعا می کردم از خدا خواستم  هر چیم من می دونم بده به تو تا تو از هر چی دلت می خواد قبول بشی ، هر شب قبل از خوابیدن دعات می کنم و خوشی هامو می دم به تو و غماتو می گیرم ، چون من دیگه به تنهایی و غم عادت کردم یه جورایی اون دو تا رفیق فابریک منن .

بهترین روز دنیا برای من 24 شهریوره و اما بگم از بدترین روز  زندگیم که روز ولنتاین سال 84 ، که برای اولین بار ترکم کرد.

اگه یه جوری بشه که تو این نامه رو بخونی ، دلم می خواد منو از این بی هدفی و انتظار و دلتنگی و دوراهی رها کنی و حتی اگه نظرت کلا منفی باشه دلم می خواد به خودم بگی ، اگه نظرت منفی نیست بازم بیا و بگو.

منتظرتم تا ابد .

و اما حرف آخر ...

 

   کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی

همه جا بوی تو جاری ست خودت اما دیگه نیستی

 

                                                           نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه

                                                         میون زنگین کمون خاطرات عاشقونه

 

    آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام

خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام

 

                                                   لحظه هر لحظه پس از تو شب وگریه در کمینه

                                                      تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

 

به امید روزی که نامه ی شیدا خانمو ( که به رضا جواب می ده ) تو وبلاگ بنویسم.

       

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 23:40 توسط سالار |


از چهره ی سال 85 بگم :

 

 

خشايارشاه از فرط عصبانيت از فيلم سيصد زنده شده و دارد لشکر جمع می کند تا به هاليوود حمله کند. چشمش افتاد به پوستر احمدي نژاد که شالی سياه و سپيد دور گردنش بود. دستش را مشت کرده دهانش باز و دندانها و زبان کوچکش هويدا بود. عقب عقب رفت با لکنت زبان پرسيد: آقای بلوچ اين تصوير از آن کيست؟! گفتم اين حاکم امروز ماست. با دو دست چنان بر فرق کوبيد که نقش زمين شد. قبل از رحلت مجدد گفت: آبروی گذشته پيشکش؛ آبروي امروزتان را نجات دهيد.

 

 و اما احمدی نژاد پس از چهار سال ریاست جمهوری، تنهایی حرفی که برای گفتن دارد:

آقا ما کارمون تموم شد ، کسی نمی خواد بره دستشوئی !

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 23:20 توسط سالار |


دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

 

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

چراغهای رابطه تاریکند

 

کسی مرا به افتاب

 

معرفی نخواهد کرد

 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرنده مردنی ست

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 23:14 توسط سالار |


همين اخوند های متحجر بودند .
ان روزی که پير جماران نه مهر هاي شطر نج را نجس دانست و نه نگاه
كردن به مهر ها و صفحه انرا حرام (گناهان كبيره(
همين اخوندهای متعصب كاسه داغتر از آش اعتراض كردند
پير مرد چه گفت:
از شما اخوند هاي متحجر بيزار هستم   ! 
همان زمانی كه خرمشهر بدست همان ريش ستاری ها و ريش داريوشيهاي زمان شاه با عشق به دين و وطن فتح شد
پيرمرد جماران گفت:
حالا كه دشمن تسليم شده بپذيريم
اما همين خشكه مذهب ها گفتند نه خير تا فتح كربلا اد امه دهيم
چه شد بيش از ۷ سال بهترين قشر جوانان را از دست داديم برای
غرور كاذب و متحجر گرائی افرادی كه خود را همه كاره اسلام مي دانستند
كدامشان بعد از صلح غيرت داشتند بگويند ما گفتيم
كدامشان قبول شكست كردند؟
باز هم پيرمرد جماران گناه را بر گردن گرفت
او گفت
جام زهر را نو شيدم
اما همين صلح در زمان فتح خرمشهر جام عسل بود.
وقتي پسر پير جماران گفت:
پدرم با خودش اسرار انقلاب را برد
وقتي گفت ديگر اين مشكلات داخلی اقتصادی به امريكا چرا نسبت مي دهيد
چه شد غزل خدا حافظي را برايش يك شبه سرودند.
ايا كسي كوي دانشگاه يادش رفته است
خشكه مذهبان سياهپوش چه كردند
ايا در مرام علي است
پرتاب مسلمان دانشجو از طبقات مهد علم و دانش؟
ايا شكنجه در فلسفه شيعه معنا دارد؟
بياييد به گذشته نگاه كنيم و چشممان را به روی واقعيت نبنديم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 23:2 توسط سالار |


چرا چون بید می لرزید؟

 

چرا ای بز دلان از خویش می ترسید ؟

 

که زندان هایتان از مردم آزاده لبریز است

 

شما بیهوده می کوشید.

 

تلاش و عزم ما بالاتر از هر کوششی باشد.

 

سپاه عدل بر اقلیم ظالم چیره گردد.

 

و تو ای رهبر دژخیم

 

قبل از آنکه کاخ آرزوهایت فرو ریزد

 

به جلادت بگو

 

در زیر ساطور گیوتینم بیاندازد

 

به جلادت بگو

 

جسم مرا بر دار آویزد

 

و اما ملت من

 

گر مدال افتخارم رشته دار است،

 

من آن را ، بدست خود به دور گردن اندازم،

 

که حق خویش را در پیشگاه تو ادا سازم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 22:58 توسط سالار |


                           

پوچی زندگی امروز یعنی « فدا کردن آسایش فقط و فقط برای وسائل آسایش »

با این دور ابلهانه ای که زندگی امروز برداشته و انسان را هم اسیر کرده و این همه نیازهای عظیم و بزرگ و پر شکوه ، عمیق ماوراءالطبیعی که انسان دارد - همه را -  تعطیل کرده و فقط او را مقتدر کرده است .

در چنین جامعه ای انسان پوچ می شود و این پوچی زندگی امروز را همه فلاسفه ، هنرمندان ، دانشمندان بزرگ - متدین و غیر متدین - و هر کس از هنرمند و دانشمند و نویسنده و فیلسوف ، موزیسین ، رمان نویس ، کارگردان ، همه ابعاد و همه اندیشه های امروز که تمدن امروز و انسان امروز را بخوبی میشناسند اعلام کرده اند.

« ژان ایزوله » دانشمند فرانسوی این قهرمان را سمبل انسان امروز میداند.

این انسانی که قدرت و صلابت سنگ را پیدا کرده است امروز تزلزل، فرو ریختن و نابود شدن ناگهانی اش از همه ادوار گوناگون بشری و از همه وقت بیشتر است.

                                                     « دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 22:52 توسط سالار |


ای انسان ، ای که خود را اشرف مخلوقات می دانی، در مقابل تو ، درندگان وحشی

 

به خود می لرزند !

 

... ای انسان جنایتکار ... و ای ستمگر بی رحم، تو در راهی قدم

 

گذاشته ای که پست ترین حیوانات

 

بر تو شرف دارند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 22:49 توسط سالار |


         

 

بیوگرافی داریوش

 

بدون شک او پدیده ای درتاریخ موسیقی ایران است،ترانه های داریوش از خواسته ها و افکار مردم ایران در سه دهه اخیر متاثر گشته.داریوش افسانه است.اویکی از هزاران خواننده ایست که در دوران معاصر چون ستاره میدرخشد.ترانه های او در ارتباطی نزدیک با رنج و خوشی زندگی متداول ایرانیان است،مردمانی سختی کشیده و دوستدار آزادی.او با بیانی ژرف و بدور از اغراق به بیان احساسات ایرانیان می پردازد. موسیقی او همانند شعراش دارای نظم است،احساسات ژرف و عمیق،از اینرو ترانه های داریوش درقلب مردم جای دارد.
داریوش در
۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی درتهران بدنیا آمد.اوسالهای اولیه عمر خود را در میانه،کرج و کردستان سپری کرد.استعداد خدادادی او در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولین بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکار شد و در ۲۰ سالگی توسط حسن خیاط باشی از تلویزیون ایران به مردم معرفی شد و با ترانه افسانه و جاوید"بمن نگو دوست دارم"درقلب مردم جای گرفت.اوبا پیدایش عصر بی همتای سبک نوین موسیقی ایران همدوره بود.

داریوش هرگز با عقاید تحمیلی به اجتماع خود سازگار نبود،ترانه های او حاصل اشعار و موسیقی انسانهایی وارسته چون شاملو،نادرپور،جنتی عطایی،قنبری وبیات است.این موضوع سبب گشت تا ترانه های او در رابطه با عشق،صلح،آزادی و عدالت سروده شوند.پس از انقلاب دیگر عرصه ای برای داریوش و هنرش نبود ازاینرو وی از سرزمین مادری خود کوچ کرد.

کارهای او شامل بیش از ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است. .
داریوش در هنر عکاسی نیز صاحب سبک است،همچنین در دو فیلم سینمایی "یاران" و "فریاد زیرآب" نیز ایفای نقش نموده.ترانه ها و پیامهای داریوش بسیار جلوتر از تفکرات عصر اوست.
حتی جهان عرب نیز با سبک غنی داریوش آشناست و ترانه های او را پذیرفته است،در فستیوال موسیقی،فیلم ورسانه های تصویری که چندی پیش در بحرین برگذار شد داریوش بعنوان نماینده سبک معاصر و منحصر بفرد موسیقی ایران این سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترین نشان صلح گشت. وی در مراسم اختتامیه این جشنواره ندای آزادی را بخصوص برای سرزمین مادری خود ایران، سرداد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 22:44 توسط سالار |


از بزرگان

 

... در نبرد روزهای سخت و انسان های سخت این انسان های سخت هستند که باقی می مانند ، نه روزهای سخت ...

 

... عظمت زندگی در علم نیست در عمل است ...

 

... تا حالا فکر کردی که چرا بعضی وقت ها زمین می خوریم ؟ از بد شانسی نیست ، طبیعت می خواد به ما یاد بده که چطور دوباره بلند شیم  ...

 

... سنگی که طاقت ضربه ی تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد شد ، از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است ...

 

... برای چنین موجودی ، برای انسان ،  چه دردی کشنده تر از بی خبری است ...

 

علمی

 

... در هر سانتی متر مربع از روده، سه تا چهار هزار بر آمدگی کوچک وجود دارد که در نوک هر یک از آنها سه هزار سلول قرار گرفته و در هر کدام از سلول ها هم صد لوله برای مکیدن غذا وجود دارد ...

 

... « کراک » هروئینی ست تا حد امکان اشباع شده، یعنی یک گرم کراک از 10 تا 50 گرم هروئین ساخته شده ، اما قیمتش ارزان تر از هروئین است . خودتان بگوئید چرا؟ ...

 

... بسیاری از باکتری ها ی روی سطح پوست ، زندگی مسالمت آمیزی با ما دارند ، حتی بعضی از آنها برای ما بسیار مفید است ...

 

... در میان آبزیان ، نهنگ ها با استعدادترین و تکنیکی ترین جانور در گفتگو و ارتباط با هم نوعان شناخته شده اند ...

 

... دلفین ها قادرند فرکانس های بالا را دریافت کنند، اگر ما هم چنین توانی داشتیم می توانستیم یک مکالمه را از فاصله 170 متری بشنویم ...

 

جالب وشنیدنی

 

... بلندترین لغت در فرهنگ زبان انگلیسی چهل و پنج حرف دارد ...

 

... بر اساس نظرات « هرودوت» برای ساختن اهرام ثلاثه صد هزار برده باید به مدت بیست سال بیگاری کرده باشند ...

 

... یک خانم 43 ساله که رئیس یک شرکت هواپیمایی در کره جنوبی است ، 17 موبایل دارد ! جالب اینجاست که برای هر 17 موبایل او نیز قبض های سنگینی می آید ...

 

... در موزه ی نیویورک تابلویی از نقاش بزرگ « ماتیس » قرار داده شد که پس از 47 روز بازدید توسط مردم – و به به و چه چه گفتن – یکی از شاگردان ماتیس هنگام بازدید اعلام کرد که تابلو وارونه قرار گرفته است ...

 

... شتر مرغ بزرگترین و در عین حال تندرو ترین مرغ بی پرواز دنیاست که با پاهای بلندش گاهی اوقات از دست گرگ ها  نیز فرار می کند ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 22:38 توسط سالار |


22 میلیون فقیر، 15 میلیون بیکار، 4 میلیون معتاد ،

300 هزار زن تن فروش ، 14 میلیون بیمار روانی ،

600 هزار کودک کار گر ، یک و نیم میلیون نفر محروم از تحصیل

8 میلیون بیسواد ، 180 هزار نابغه ی فراری با 30 تریلیون و 400 میلیارد تومان

خسارت ناشی از فرار مغز ها ، 450 هزار تصادف در سال ، 40 هزار بیمار ایدزی

سن بزهکاری زیر 10 سال ، کف سنی فحشا 14 سال و کف سنی اعتیاد 13 سال

و اینجا ایران ماست ... !

خواهر و برادر گرامی ...  ! تو که روز انتخابات صبح زود از خواب بیدار می شی و شناسنامه به دست می ری به طرف صندوق اخذ رای ! تو که اصلا نمی دونی به کی و برای چی رای می دی !

تو که روزهای راهپیمایی صبح روز می ری وسط خیابون و تو جمع امثال خودت ... ! و داد می زنی انرزی هسته ای حق مسلم ماست ! مرگ بر امریکا ... مرگ بر .... !

یه کم بیشتر فکر کن ...

تو و امثال تو می خوان بگن که : صادرات دخترای 14 ساله به کشور های عربی ، فقر ، فساد و فحشا ، فرار مغزها ، بی کاری ، بی پولی ، اعتیاد و ... حق مسلم ماست !

داد می زنی که مرگ بر آسایش ، مرگ بر زندگی ، مرگ برعشق ،صفا و صمیمیت ، مرگ بر ... !

شناسنامتم می بری که روز انتخابات به حرفات مهر تایید بزنن ...!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 18:36 توسط سالار |


در بخش معرفی نامه نوشتم که :«عاشقی رو توبه کردم ... »و آیدین جون به انتقاد از این جمله منو ارجاع داد به دکتر شریعتی و آنچه دستگیرم شد :

عشق ريسمان طبيعی است و سر کشان را به بند در مي آورد تا آنچه آنان،بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند وآنچه را مرگ  ميستاند ،به حيله عشق،بر جای نهند،که عشق تاوان ده مرگ است.و دوست داشتن عشقی است که انسان،دور از چشم طبيعت،خود مي آفريند،خود بدان ميرسد،خود آنرا انتخاب ميکند.عشق اسارت در دام غريزه است ودوست داشتن آزادی از جبر مزاج.عشق مامور تن است ودوست داشتن پيغمبر روح.عشق يک اغفال بزرگ ونيرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد وبه روزمرگی که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد،سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازارزشت و بيهوده.عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن.عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است ودوست داشت همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است.

عشق هر چه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود ودوست داشتن نو تر.عشق نيروئيست در عاشق،که او را به معشوق ميکشاند،دوست داشتن جاذبه ايست در دوست که دوست را به دوست ميبرد.عشق تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.از عشق هر چه بيشتر ميشنويم سيرابتر مي شويم واز دوست داشتن هر چه بيشتر تشنه تر!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 18:32 توسط سالار |


دوباره می سازمت وطن

اگر چه با خشت جان خویش

 

ستون به سقف تو می زنم

اگر چه با استخوان خویش

 

دوباره می بویم از تو گل

به میل نسل جوان تو

 

دوباره می شویم از تو خون

به سیل اشک روان خویش

 

اگر چه صد ساله مرده ام

به گور خود خواهم ایستاد

 

که بر کنم دست اهرمن

از نعره ی آنچنان خویش

 

اگر چه پیرم ولی هنوز

مجال تعلیم اگر بود

 

جوانی آغاز می کنم

کنار نو باوگان خویش

 

دوباره می سازمت به جان

اگر چه بیش از توان خویش

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 18:32 توسط سالار |


 قدردانی

حال که از خودم نوشتم می خوام از چند نفر از دوستان دور و نزدیک قدردانی کنم .

یعنی تصمیم گرفتم هفته ی سوم هر ماه تو صدای سکوت از پنج نفر از بهترین ها قدردانی کنم. هر چند خیلی کمه ولی از هیچی که بهتره !؟

امید وارم این قدردانی رو از من بپذیرید این کمترین کاریه که می تونم جوابه محبتاتونو بدم .

                                                                                                 فدای همه شما

     

( البته اسامی به ترتیب سن از بالا به پایین نوشته شده سو تفاهم پیش نیاد!! )

 

1- آیدین(پسر آرتا) ........ با نظرات منطقی و سازندش نشون داده که واقعا 4 سال برای مهندسی درس خونده  مرسی .

2- آوا جون (orfia) .........  همکاره فراریم ، قبل از راه اندازی صدای سکوت خیلی راهنمائیم کرد بخصوص در مورد مطالب مرسی .

3- سعیده جون(خروس) ........ عزیز ترین دوست که عنوان وبلاگو ایشون انتخاب کردن  خیلی ممنون .

4- بهنام( خاله پسر) .......... خاله پسر ! همین . مرسی از لطفتون.

5- مهران (مرد عاشق) ...... ... فقط می تونم بگم که بهترین بهترین هاست فدات شم .         

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 0:56 توسط سالار |


دوستان و خوانندگان محترم

شاید اگه وبلاگو خوب خونده باشین متوجه شدین که من به دکتر شریعتی علاقه خاصی دارم و بنا به علاقه ای که به استاد دارم مطالبی از نوشته های ایشان را در صدای سکوت درج می کنم ، نه به صورت جمله یا عبارت  بلکه یک بحث کلی .

عزیزان به یاد داشته باشید که این وبلاگ تابلوی تبلیغاتی دکتر شریعتی نیست !و هدف تبلیغ ایشان و تحمیل عقایدشان نیست . هدف چیزی نیست جز آشنایی شما با دکتر شریعتی و عقایدش !

انسان موجودی آزاد و مختارست و حق انتخاب دارد، شما عزیزان نیز می توانید انتخاب گر باشید ... !

حقیقت این است عقاید استاد پشت پرده مانده و من از این موضوع ناراحتم .

به یاد دارم چندی پیش که داشتم با یکی از دوستان گرامی –  که ارادت خاصی بهشون دارم – چت می کردم در مورد دکتر شریعتی  بحثی پیش اومد . ازشون پرسیدم چه قدر استادو می شناسی؟ جواب اومد : هیچ !؟ این دوست عزیز اصلا شریعتی نمی شناخت ! چه برسه به عقاید و روشنفکری های استاد ... !

این نمونه کوچکی بود از ناراحتی این بنده حقیر . خیلی ها هستن که اصلا نمی دونن شریعتی کی هست و کی بود ...!؟؟

هدف و موضوع صدای سکوت هم شریعتی نیست فقط بنا به دلایل ذکر شده ، حجم مطالب نوشته شده از دکتر شریعتی بیشتر شد. نسل جوان ، آرمان گراست و در مراحل متفاوت زندگی نمونه هایی می طلبد تا با استفاده از راه و رسم انان در فراز و نشیب زندگی استوار تر گام بردارد؛ هدف از نوشتن مطالب از دکتر شریعتی آشنا کردن نسل جوان و نوجوان با زندگی پر فروغ این چهره درخشان است . چهره ای که در روزگار خود عطرو بوی خاصی را در فضای میهن پراکند و در پر بار ساختن فرهنگ و تمدن این مرزو بوم نقشی بسزا داشت.

امید است مطالب درج شده از دکتر شریعتی همچون قطره های باران ، روح تشنه ی نسل جوان امروز را سیراب کند و با بهره گیری از شعله ی شمع وجود این بزرگ ، آنان را به دنیای امید و روشنی رهنمون سازد. باز تاکید دارم که صدای سکوت تابلوی تبلیغاتی دکتر نیست هدف فقط و فقط آشنایی ست نه تبلیغ ... ! نه تحمیل ... !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 0:53 توسط سالار |


 

دو اشتباه بزرگ و غلط مشهور

خانمها ، آقایان ! همین  دختر و پسر شما که متهمش می کنید به فساد و لاابالیگری و انحراف فکری ، یعنی به اندازه ی  شما حقیقت را نمی  تواند بفهمد ؟ این هم یکی از اشتباهات رایج پدر و مادرهاست . قضاوت عمومی این است که  زنها کمتر از مردها شعور دارند و جوان ها کمتر از پیر ها می فهمند ! فلان آقا که از تمام خصوصیات انسانی و امتیازات فکری و علمی و اخلاقی فقط «مذکر» است ، به خود حق می دهد که در یک مجلس علمی نه تنها شرکت کند بلکه راهنمائی و دستور هم بدهد و احکام قاطع صادر فرماید و همین آقا، همه ی زن ها را – از یک کنار – ندیده ونشناخته و نفهمیده – تنها به جرم « نقضیه ی مونث بوده» ! – حتی لایق شرکت در یک جلسه ی مذهبی یا علمی نمی داند و حق گوش کردن به بحث و درس  به او نمی دهد ، ولو  این آقا یک کاسب است و آن خانم یک دانشجو یا دبیر یا طبیب؛ ولی چون سخن از مذهب است و مجلس مذهبی، ایشان چون یک فرد «مومن مذکر» ند خودشان را بیشتر از همه ی زنان جامعه صاحب حق و صاحب فهم احساس می کند و گویی اصلا اسلام ومذهب یک مساله «مردانه» است و بدون اجازه ایشان، خانم ها – هر چند فهمیده تر و تحصیلکرده تر هم باشند- حق ندارند مستقیما گوش کنند و فکر کنند و بفهمند و انتخاب کنند. آنها چون زن اند، باید در منزل بمانند و چشم به لحیه ی حاجی آقا بدوزند که در باب وظیفه دینی و نوع عقیده و فکر آنها چی اظهار می فرمایند!

اشتباه دوم این است که پیرها- فقط به دلیل « مسن  بودن » - خود را از جوان ها – تنها به دلیل «جوان بودن »- فهمیده تر احساس می کنند و خود را در برابر آنها صاحب فتوی می یابند ! هر چند این حاجی آقا ، یا کربلائی، از ادبیات فقط سیاق بلد است و از ریاضیات فقط چرتکه و از معارف اسلامی هم چند تا زیارت نامه از بر است . همین ها کافی ست که خودش را از دختر و پسرش – ولو تحصیل کرده  یا دانشجوی سطح بالا باشند- عمیق تر و درست اندیش تر و وارد تر به حقایق بشمار آورد.

من غالبا دیده ام و شنیده ام که حتی آدم های روشن فکر و گاهی هم عالم ، کتاب ها و درس ها و بحث ها و سخنرانی هائی را که متعلق به نسل جوان و تحصیلکرده و دانشجو بوده و یا مورد توجه قرار دارد ، با لحن « خوب است، برای همین جوان ها و تیپ دانشجو و این ها مفید است!» تعبیر می کنند و همین ها ، مجالس معمولی ، عامیانه یا تکراری و سنتی با خطابه ی های سوزناک با حال و گرم و ثواب دار را « مجالسی که آدمهای حسابی و سنگین که در بازار دارای عنوان و در بانک صاحب اعتبار و در محله دارای احترام و شخصیتی هستند در آن شرکت می کنند»، تعبیر و برنامه هایش را « جدی و سطح بالا و اساسی » تاقی می فرمایند!

این ها غالبا دو چیز را – که هیچ ربطی بهم ندارند – با هم عوضی می گیرند . «پول» داشتن و «شعور» داشتن را و یا « مسن» بودن و « فهمیده» بودن را . به چه دلیل یک شاگرد دبیرستانی که از آقا جانش هفتگی می گیرد یا یک دختر بچه که از حاجی آقا کتک می خورد، از یک آدم محترم معنون مقدس معزز معتمد محل موجه موثر با اسم و رسم و دارای فک و فامیل و سهام و سفته و اعتبار و غیره، برای فهم یک مبحث علمی یا نظریه ی اعتقادی یا مساله مذهبی شایستگی و امادگی فکری و علمی بیشتری ندارد؟ دارد!

این ها چون اولا در جامعه شخصیت های محترم و در بازار تجار معتبری هستند و ثانیا بچه هاشان یا جوان های کوچکتر فامیلشان ، دانشجو یا تحصیلکرده هستند و در منزل و در فامیل به چشم«بچه مچه ها» ، «کوچکتر ها» ، « بی پول و پله ها » تلقی می شوند ، در جامعه هم نسل قدیمی و تیپ بازاری تمام نسل جوان و گروه دانشجو و قشر تحصیل کرده را با همین چشم تلقی می فرمایند! غالبا هم سخنگویان مذهب و اجتماعی همین احساس کاذب و اشتباه را در آنها تقویت می کنند و به خوش آیند این ها- که حاجی آقا به درد می خورد ، نه دانشجوی حاج آقا- حرف می زنند ، راست و صاف و پوست کنده نمی گویند که : حاجی آقا ! سرکار محترم و مقدس و معنون (هستید) ، اما سواد ندارید ! قدمتان روی تخم چشم مال ، جانتان روی سر ما ، اما شما عامی هستید، همین دختر فسقلی و پسر چهار وجبی که تا دیروز تو شلوارش  خراب کاری می کرد ، امروز از خود حاج آقا و سرکار حاجیه خانم بهتر می فهمد ! درست است که شما حرف زدن  و راه رفتن را به او یاد داده اید، اما حالا حرف علمی و راه اجتماعی را او درست تر از شما تشخیص می دهد؛ درست است که سرکار با منزل ، سر به سر این بچه گذاشتید تا نماز یاد گرفت و اصول دین چند تا است، و طهارت و نجاست و وضو و غسل و « همه چیز» را ! اما  حالا او چیزهای خوانده و چیزهایی فهمیده و می خواند و می فهمد و می اندیشد و می خواهد و انتقاد می کند و استدلال و اعتراض ، که تو و هفت جدت بو نکرده اید! او امروز ژان پل سارتر را می خواند ، مارکس می خواند ، برشت را می خواند، و بعد شما در برابر این سطح اندیشه ی او و افکاری که وارد ذهنش می شود، در همین زمان ، چه چیز داشتید و یا دارید که به او بدهید؟

او اگزیستانسیالیسم را مطالعه می کند ، در دانشگاه ، در کتابخانه ، در کنفرانس ، به زبان خارجی و فارسی ؛ ک/انت و دکارت و هگل و انگس را شناخته؛ شما، در برابر، « طوفان البکا» و «محرق الفواد» را می خواهید به او بدهید؟ چه کتابی دارید به او بدهید، که او را جلب کند و دین را با زبان و منطق و نیاز او و عصر او به او بشناساند؟ او سخن شما را که برایش قانع کننده نیست گوش نمی دهد، و شما را متهم می کند که :

ای پدر من ، ای مادر من !

دین تو، مذهب تو و همه ی اعمالی که بنام دین و مذهب انجام می دهی و همه ی عقایدی که بنام دین و مذهب داری، همه اش بیهوده و زیان آور است !

شمارا متهم می کند که : به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از دنیا و از پیش از مرگ  غافل می کند و همه ی دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه مرگ و بعد از مرگ می کند ، و من به عنوان جوان امروز ، روشنفکر امروز ، تحصیلکرده ی امروز ، به «پیش از مرگ » کار دارم ، و دین تو هیچ سخنی درباره ی پیش ار مرگ به من نگفته ، به تو هم نگفته، تو هم نمی دانی ؛ تو می گویی : این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که جواب نکیر ومنکر را بدهم ؛ وقتی سرم را در گور ، بر خشت وخاک لحد گذاشتم ، در آنجا فوائدش روشن می شود ، اثرش آشکار می شود ، و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در انجا به دستم می رسد ! می گویم  راست است؛ اما برای پیش از مرگ – که ما در ذلت و در فقر و نیازمندی جان می دهیم دین تو چه دارد ؟ هیچ چیز ! تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژاد های تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزد و تو احساس گرما هم نمی کنی ! و بعد شب ها و روزها تمام گریه  و اضطراب تو از تصور زبانه ی آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است ! و من به این آتشی که اکنون بر بشریت نازل شده و من و تو و او و همه در آن می سوزیم ، کار دارم و در جستجوی آنم که چه عاملی و چه آبی این زبانه ها را اطفا می کند ؟                               پدر، مادر ! من در خلوت خالص تو بودم ؛ دیدم که با همه وجود و ایمانت و اخلاصت دعا می کنی ، خدا و پیغمبروکتاب و و ائمه و همه ی مقدساتت را می خوانی و می خواهی که : « خدایا ! مرا نجات بده، خدایا به تن من سلامت بده ، به زندگی من عافیت بده ، قرض مرا ادا کن ، مریض مرا شفا بده ، مسافر مرا از سفرش به سلامت به من باز گردان، ارواح گذشتگان مرا ببخش ، و در سرازیری من به قبر ، به داد من برس ، مرا از آتش خشم و عذاب رها کن ، مرا در بهشت با شخصیت های بزرگ مقدست محشور بگردان.»                        بابا، آخر این دین تو چه جور است ؟ که تربیت یافته ی آن نه تنها از بشریت صحبت نمی کند ، از جامعه و از زندگی انسان ها صحبت نمی کند، بلکه از فرزندش هم جز با اضافه ی به خودش صحبت نمی کند ، همه اش « من » است . در اینجا هم « من » ، در انجا هم « من » ! این دین فقط تو را باید نجات بدهد ؛ من دنبال دینی و ایمانی می گردم که بشریت را نجات بدهد و حتی خود من هم فدایش بشوم . دینی که برای نجات جامعه بکوشد و « من قربانی «ما» کند.                                                                                                                                    من با تو خیلی فرق دارم ، خدایی که تو و کسانی مثلٍِ تو می اندیشند و می سازند ، خدایی است که مسئولیت ها تو را ، اراده ی تو را و همه ی وظیفه های انسانی تو را در این دنیا و در جامعه و در برابر مردم تکفل می کند، و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا ، خودت را از عواقب هر جرم و جنایتی معاف می بینی ! درست مثل زندگی اجتماعی ست که هر وقت کارت گیر می کند ،حقه بازی می کنی :یک قانون مالیاتی وضع می شود، یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید، این را می بینی، آن را می پزی ، تملق می گوئی، تلفن می کنی ، رشوه می دهی ، پول و پارتی فراهم می کنی ، واسطه می تراشی !در دینت هم همین کارها را می کنی ، و همچنان که در زندگی اجتماعی، با پارتی و پول و کلاه کلک  و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان و یا رفقای خصوصی و قوم و خویش های خودمانی جناب والی یا قاضی ، هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد ، همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات ! دینت هم تو را در دنیا ، از خطا و گناهی که خودت هم به آن معتقدی و میدانی که دینت هم تو را از آن بر حذر می کند، باز نمی دارد !                                                                                                                                   

باری، ای پدر، مادر! این مسیر دینی است که تو به من نشان می دهی و من نمی خواهم که در این دنیا زندانی بد بخت و اسیر باشم ؛ می خواهم آزاد ، عزیز و سرافراز باشم؛من کفری را که خودت می گوئی در این دنیا آزادی و عزت و سعادت و بهشت می دهد،  بر دین تو که زندانی و اسارت و رنج و فقر را موجب می شود، و حتی توصیه می کند ، ترجیح  دادم . تو هی فحش بده ، نق بزن ، نفرین کن !                                                              

         دکتر شریعتی      

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 0:45 توسط سالار |


قابل توجه قشر کثیری از جامعه !

 

مصلحت گویی خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف کردن شیرین،اما حقیقت تلخ است و بگذارید به جای تخدیر درد و کتمان بیماری و دلخوشکنک های آرام کننده، روی در روی بیمار بایستیم و،تلخ و راست و صاف بگوئیم که :

« عقده های سرطانی در خونت، در اعماق مغزت و دهلیزهای قلبت رخنه کرده و سخت پیش رفته است، فرصت کم است  فاجعه سنگین» .

                                                                                   دکتر شریعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 0:45 توسط سالار |


 

باز مرگ تن را به گور می برد در رختخواب

و اندوه من همچنان برجاست

همچو خاطره ای کوچک

آخرین نسل انسان می خزد با دردهایش روی زمین

می بوید زمینی را که مار آدمکان نابودش ساختند

هوای وطنم را دارم

زخمهای ماران روی بدنم می سوزد

باید خفت-باید گریست-باید ماند

سوالی است برای من و فرزندان قوم من

به کدامین گنه می کشند روحم را

حسی عجیب در من می جوشد

حس رهایی در لحظه اندوه تنهایی

باید رفت

ماندنم در این دنیا گناهی است

آرزوی مار آدمکان ماندن من است

اما جهنم را خوب دریافتم بنام جهان

دنیای ما خوب است

پر ز فرشتگان و سنبل و ترانه های جاودانی

آه... چه مهمل می بافد آخرین نسل انسان روی زمین

باید رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 0:41 توسط سالار |


                        نوروز

 

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است که هر ساله بر پا می شود و هر ساله از آن سخن می رود . بسیار گفته اند وبسیار شنیده اید.پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا... هست . مگر نوروز را خود تکرار نمی کنید ؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده . «عقل» تکرار را نمی پسندد اما« احساس» تکرار را دوست دارد. طبیعت تکرار را دوست دارد . جامعه به تکرار نیازمند است . طبیعت را از تکرار ساخته اند. جامعه با تکرار نیرومند می شود . احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند .

نوروز که قرن های دراز است دراز است بر همه ی جشن های جهان فخر می فروشد از آن رو«هست» که یک قرار داد مصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست . جشن جهان است و روز شادمانی زمین. آسمان و آفتاب و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر« آغاز»

نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است . خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت . هر سال این فراموشکار که سر گرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده ی خود مادر خویش را را از یاد می برد با یاد آوری های وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد . فرزند در دامن مادر خود را باز می یابد و مادر در کنار فرزند چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشدذ جوان می شود حیات دوباره می گیرد و با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود .

تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف بعضی سنت ها که پیر می شوند و فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در حال.آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد .

نوروز تنها فرصتی برای آسایش تفریح و خوش گذرانی نیست نیاز ضروری جامعه خوراک حیاتی یک ملت نیز هست . دنیایی که بر تغییر و تحول گسیختن و زایل شدن در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است . جایی که در آن چه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار. تنها تغییر است و ناپایداری چه چیز می تواند ملتی را جامعه ای را در برابر ارابه بی رحم زمان- که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود- از زوال مصون دارد؟

در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم گویی خود را در همه ی نوروز هایی که هر ساله در این سر زمین بر پا کرده اند حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد . ایمان به این که نوروز را ملت ما هر ساله در این سر زمین  بر پا می داشته است این اندیشه های پر هیجان را در مغزمان بیدار می کند که : آری هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر چهره ی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرد در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همان جا همان وقت مردم مصیبت زده ی ما نوروز را جدی تر و با ایمان تر بر پا کردند. آری هر ساله ... !

نوروز همه وقت عزیز بوده است در چشم مغان در چشم موبدان در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان . همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند . حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند: «نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدش شمرده اند».

چه افسانه ی زیبایی . زیباتر از واقعیت ! راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است ؟ اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده مسلما آن روز این نوروز بوده است . مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز
آفرینش بوده است . هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است . مسلما اولین روز بهار سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن . یعنی نوروز .

بی شک روح در این فصل زاده شده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغار شده است .

نوروز- این پیر که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است- در طول تاریخ کهن خویش روزگاری در کنار مغان اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می شنیده است . پس از آن در کنار آتشکده های زرتشتی سرود مقدس موبدان و زمزمه ی اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند . از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه ی این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود که در همه قرن ها و با همه ی نسل ها و همه ی اجداد ما – از روزگار افسنه ای جمشید باستانی تا کنون ­­– زیسته است و با همه مان بوده است رسالت خویش را همه وقت با قدرت عشق و وفا داری و صمیمیت انجام داده است و آن زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است  و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جان بخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است .

و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت روز اورمزد آتش اهورایی نوروز را باز می افروزیم و در عمق وجدان خویش به پایمردی خیال از صحراهای سیاه و مرگ زده ی قرون تهی می گذریم و در همه ی نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است . با همه ی زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود شرکت می کنیم و بدین گونه «بودن خویش» را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه بر انداز زمان ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و «خالی از خویش» برده ی رام و طعمه زدوده از «شخصیت» این غرب غارتگر کرده است در این میعادگاهی که همه ی نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان و وفا می بندیم و «امانت عشق» را از آنان به ودیعه می گیریم که «هرگز نمیریم» و « دوام راستین» خویش را به نام ملتی  که در این صحرای عظیم بشری ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه ی «اصالت» خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است «بر صحیفه ی عالم» ثبت کنیم .

                                                                                    

                                                                                        دکتر شریعتی 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 23:48 توسط سالار |


جشني به بلندای تاريخ
 

در تاريخ كشور باستاني و متمدن ايران، روزهاي خاصي وجود دارد كه يادآور حكايت‌ها و وقايعي مهم و تأثيرگذار است.
درباره فلسفه و علل پيدايش جشن نوروز نظرات متفاوتي وجود دارد كه برخي از اين نظرات در اينجا آمده است.با توجه به روايت‌هاي افسانه‌اي اسطوره‌اي ايران آغاز پيدايش اين جشن را به جمشيد، چهارمين پادشاه پيشدادي ايران نسبت داده‌اند. قدمت اين اسطوره به عصر هند و ايراني مي‌رسد.
در اوستا، كهن‌ترين كتاب ايرانيان به جمشيد «يم Yima» اشاره شده است. در اين روايت؛ جم، داراي فره ايزدي بوده كه به فرمان اهورامزد به جنگ با اهريمن پرداخته كه موجب خشكسالي و قحطي و نابودي خير و بركت شده بود.
با نابودي اهريمن وي بار ديگر شادماني و خرمي و خير و بركت را به مردم ارزاني داشته و هر درختي كه خشك شده بود سبز شد و مردم آن روز را «نوروز» يا «روز نوين» خواندند و همگي به فرخندگي چنين روزي در تشتي جو كاشتند و اين رسم براي ايرانيان جاودانه شد.
برخي گفته‌اند جمشيد كه به زبان فارسي جم و به زبان عربي «منوشخ» ناميده مي‌شد در جهان سير مي‌كرد، هنگامي كه به آذربايجان رسيد، با تاج و تختي مرصع بر بلنداي نقطه‌اي در مشرق جاي گرفت و روشنايي آن تاج و تخت در هنگام طلوع خورشيد مردمان را خيره كرد و آن روز را روز نو خواندند و جشن گرفتند و لفظ «شيد» كه در پهلوي به معناي شعاع است بر نام وي افزودند و پادشاه را جمشيد ناميدند و رسم نوروز جاودانه و پايدار شد.
همچنين گفته‌اند: خداوند در اولين روز از ماه فروردين كار خلقت انسان و ساير مخلوقات را به پايان رساند و آدمي براي سپاسگزاري و قدرداني از خداوند و نعمت‌هاي وي، به نيايش و شادماني پرداخت.يكي ديگر از فلسفه‌هاي جشن نوروز را نزول فروهر‌هاي (Farvahar) (1) درگذشتگان به زمين در روز اول فروردين دانسته‌اند.
در اوستا آمده است كه فروهرهاي درگذشتگان پاك در اول فروردين براي احوالپرسي از اقوام خود به زمين مي‌آيند و با ديدن مسرت و شادماني بازماندگان از اهورامزدا براي آنان طلب خير و رحمت مي‌كنند و بازماندگان پيش از آمدن فروهرها به نظافت و خانه‌تكاني منزل پرداخته و آماده پذيرايي از آنان مي‌شوند و كلمه فروردين يعني ماهي كه متعلق به فروهران است.
از برپايي مراسم و آيين‌هاي نوروزي در دوران هخامنشي اطلاع‌ دقيقي در دست نيست و تنها برخي از پژوهشگران چون فيلندر معتقدند كه حجاري‌ها و سنگ‌نگاره‌هاي باقي‌مانده از دوران هخامنشي نشان‌دهنده مراسم نوروزي در تخت‌جمشيد است. اين آثار نمايشي از تقديم هدايا از جانب اقوام و ملل تابع هخامنشيان به حضور پادشاه است.
از چگونگي برگزاري نوروز در روزگار اشكانيان آثاري در دست نيست.شادروان پور داوود مي‌نويسد: «هر چند اشكانيان، ايراني‌نژاد و زرتشتي‌كيش بودند ولي تسلط 80 ساله يونانيان موجب شد كه آنان در باب آداب و رسوم ايراني بي‌قيد شوند و شايد در پايان دوره حكومت 476 ساله دوباره مليت ايران قوت گرفت.»(2)
در دوران ساساني، مراسم نوروز را بين شش تا سي روز برگزار مي‌كردند و روز ششم فروردين يا نوروز بزرگ را خرداد روز مي‌ناميدند و اين روز را متعلق به فرشته مقدس خرداد مي‌دانستند. پيروان آيين مزديسنا همچنين معتقد بودند كه زرتشت (650 سال پيش از ميلاد مسيح) در اين روز متولد شده و در همين روز مقدس با خداوند به راز و نياز پرداخته است و اين روز براي ايرانيان محترم و مقدس شمرده مي‌شد.
پادشاهان ساساني نيز در دربارهاي خود آيين‌هاي نوروز را با شكوه‌ خاصي برگزار مي‌كردند و شاه پنج روز اول يا «نوروز عامه» بار عام مي‌داد و به رفع حاجت‌هاي مردم مي‌پرداخت، سپس «نوروز خاصه» يا نوروز بزرگ را كه از روز ششم فروردين آغاز مي‌شد به خود و نزديكانش اختصاص داده و به جشن و شادماني مي‌پرداختند و نواهاي خاص نوروز در اين ايام در دربار پادشاه نواخته مي‌شد.
از رسوم رايج اين روزگار آن بود كه مردم در بامداد نوروز به يكديگر آب مي‌پاشيدند و شكر هديه مي‌دادند.دلبستگي‌ ايرانيان به سنت‌هاي گذشته خود موجب شد كه نوروز كه سمبلي از عظمت و شكوه آنان بود، در سراسر دوران اسلامي، حتي در دوران خلفايي كه اعتنايي به اين رسومات نداشتند، برپا شود و آشنايي و آگاهي فرمانروايان اموي و عباسي از آيين‌ هديه دادن به حاكمان دليلي براي گرايش فرمانروايان عرب به برگزاري نوروز شد.
با كاهش قدرت و نفوذ عرب‌ها بر دولت‌هاي ايراني و ايجاد حكومت‌هاي مستقل چون صفاريان و سامانيان و تعلق خاطر پادشاهان ايراني‌نژاد به اجراي رسومات ايراني، موجب احياي نوروز و برگزاري باشكوه اين جشن شد.
ابوالفضل بيهقي نيز در قسمت‌هاي مختلف تاريخ خود اشاراتي به دادن هديه در نوروز مهرگان كرده است كه نشان دهنده تداوم رسومات نوروزي در دوره غزنويان مي‌باشد.با روي كار آمدن حكومت صفوي و رسميت يافتن مذهب تشيع، برخي از آداب اسلامي با آيين‌هاي نوروزي درآميخت و تلاش عالمان شيعه در جمع‌آوري احاديث و روايات معصومين در رابطه با نوروز، بر رونق بيشتر اين جشن افزود.

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 0:30 توسط سالار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قلم بنویس ...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن ... شوری بر آور
صفحه, صفحه دفتر مشقی که اول روز تعلیمم
معلم داد ... پر کن
- دفتر تکلیف من خالیست -


سالار
متولد 3/1/67


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386



پیوندها

دکتر سروش
شجریان
همایون شجریان
صادق هدایت
شاملو
پسر ارتا
سایه روشن
زان سوی خواب مرداب
سلطنت سکوت
کامران نجف زاده
میترا لبافی
لب های فراموشی
داستان سرا
چاه بی ته
شبیه تو
دمادم
سکوت سایه ها
سویدای دل
جای خالی من
نجوای دختر زمستانی
آوای دل من
سکوت دل
جایی شبیه قلب من
کی تموم می شه
آپلود عکس


    تعداد بازديدها:

Skin


پخش زنده راديو فردا

www.shab-kavir.tk%3c/a>