تبليغاتX
صدای سکوت

صدای سکوت

ديروز شيطان را ديدم. در حوالی ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو می‌كردند
و هول می‌زدند و بيشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چيز بود:

غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چيزی می‌خريد .

و در ازايش چيزی می‌داد.

بعضيیها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند .

و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضيیها ايمانشان را می‌دادند .

و بعضی آزادگيشان را.

شيطان می‌خنديد .

و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:

من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام
 و آرام نجوا می‌كنم.

نه قيل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می كنم چيزی از من بخرد.
 مي‌بينی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اينها فرق مي‌كنی.تو زيركی و مومن. زيركی و ايمان، آدم
را نجات می‌دهد.
اينها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چيزی فريب می‌خورند.

از شيطان بدم می‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند
 و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد
 كه لا به لای چيز‌های ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و
توی جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسی، چيزی از شيطان بدزدد.
 بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز
 غرور چيزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ريخت.
 فريب خورده بودم، فريب.
 دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط
شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
 می‌خواستم يقه نامردش را بگيرم.
 عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
 به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و های های گريه كردم.

اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم
كه صدايی شنيدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبی
كه پيدا شده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 18:5 توسط سالار |


حرفهای ناگفته ی بهاره جون

...

رهگذر شاخه نوری به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می اوری

پس به سمت گل تناهیی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی رفته از کاخ بلندی بالا

جوجه بر دارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست ؟

و به راستی که سرای محبت سرای دوست است ...

چند وقت پیشا توی وب یکی از دوستام یه چیز خیلی باحال خوندم که راجع به توصیف انیشتین از شیطان بود اون شیطانو جوری توصیف کرده بود که یه جورایی خیلی واسه ماها اشنا بود . انیشتین می گه : سرما چیزیه که انسان واسه خودش تو نبود گرما ساخته و شیطانم چیزیه که وقتی تو ذهن  آدما نقش می بنده که خدا اونجا نباشه !!!

خنده داره می دونم . مگه می شه تو ذهن ما که اشرف مخلوقاتیم خدا نباشه !؟؟ اره می شه چرا نشه ؟! ما اینقد سر گرم زندگیمون شدیم که حتی سر نماز هم یادمون می ره داریم واسه کی و چی نماز می خونیم ؟!

دنیا خیلی کوچیک شده . ادما همه شدن مثه هم دیگه کسی واسه سر خاروندنشم وقت نداره .این قدر نشستیم پشت این کامپوتر لعنتی که از جونمونم سیر شدیم . اخه بابا کسی نیس به فریادمون برسه اخه مگه این زندگی چقدر ارزش داره  ؟؟؟

هر وقت به بابام میگم بابا کارت دارم میگه چیه پول می خوای؟قبض گوشیت زیاد اومده؟مودم کامپیوتروزدی سوزوندی؟ وهزار حرف تکراری دیگه.اینقدر می گه که آدم از حرف زدن پشیمون میشه.

مامانم که هر وقت مارو می بینه یاد درس ومدرسه می افته. می گه بچه جون تو مگه کار و زندگی نداری؟آخه بابا یکی بگه این زندگی ایکه ازش حرف می زنند و صبح تا شب دنبالش می دوند چیه؟

خلاصه هر کی یه جوری سرش به خودش گرمه.واسه من این جور چیزا دیگه شیرین شده آدم باید خودش واسه خودش زندگیشو شیرین کنه .البته اگه یه دوستم تو این راه به آدم کمک کنه چقدر عالی میشه!!زندگی با همه هستی و بلندیاش واسم مثه یه خوابه که وقتی پا میشه که دیگه دیر شده .س چه خوبه که تا خوابیم زندگی کنیم..

البته اینکه این مساله چه ربطی به قضیه شیطون ونظریه ی انیشتین داشتو خودمم نفهمیدم!!!ولی اون موقع که از خواب بیدارشیم هممون می فهمیم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 17:7 توسط سالار |


پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شیء رو روی ميز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه ای، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامی تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او يکبار ديگر از آنها پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يک صدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روی همه محتويات داخل شيشه خالی کرد. "در حقيقت دارم جاهای خالی بين ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجويان خنديدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه اين مطلب بشين که :
اين شيشه نمايی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترين چيزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايی که اگر همه چيزهای ديگر از بين بروند ولی اينها بمانند، باز زندگيتان پای برجا خواهد بود.
سنگريزه ها ساير چيزهای قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايی براي سنگريزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روی چيزهای ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايی و زمانی برای مسايلی که برايتان اهميت داره باقی نمی مونه. به چيزهايی که برای شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادی کنين، با فرزندانتان بازی کنين، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين. هميشه زمان برای تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين. اول مواظب توپهای گلف باشين، چيزهايی که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد دارای اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند."
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدی. اين فقط برای اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
هميشه در اون جايی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با يک دوست هست!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 0:37 توسط سالار |


اندیشه ی دیرینه ی پرواز را

                                 - حتی-

                                              پر نیست

بیرون شدن را ، زین قفس

                                              در نیست

آیا رهی دیگر به غیر بردباری هست ؟

مرغ از قفس می گوید :

                                          - « آری ، هست ! »

                                                                                 محمد زهری

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 0:27 توسط سالار |


  در زمان های قدیم, پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند,   خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

 بسیاری هم غرولند می کردن که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و.... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.

 نزدیک غروب, یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات بود, نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.

 ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده وزیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه  را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد.

 پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:(هر سد ومانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد )

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 22:30 توسط سالار |


شرمندم می کنین ...

دارم از خجالت آب می شم...

دمتون گرم ، حال دادین ...

کلا نا امیدم می کنین...

میای وبلاگ سر می زنی چرا نظر نمی دی .... ؟

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 1:6 توسط سالار



 

                                                                   با شدتی وحشيانه و جنون آميز ،

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسيح ،
بی درنگ ، آسمان از روی زمين برم دارد .
يا لا اقل همچون قارون ، زمين دهان بگشايد
و مرا در خود فرو بلعد ،
اما ... نه ،
من نه خوبی عيسی را داشتم و نه بدی قارون را .
من يک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نيز « باشم و زندگي کنم»
نه ، باشم و زنده بمانم .
و در اين « وادی حيرت » پر هول و بيهودگی سرشار ، گم باشم .
و همچون دانه ای که شور و شوق های روييدن در درونش
خاموش می ميرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم اين « پيدای زشت»
و آن « ناپيدای زيبا » خرد گردم
که اين سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست
در برزخ دو سنگ اين آسيای بی رحمی که

« زندگی » نام دارد !

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 1:6 توسط سالار |


                                                    

                                              

 

                                            خدایا به مذهبی های ما بفهمان که :

                                                    آدم از خاک است

                                                           بگو که :

یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک 

 پدیده غیبی      

در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

«دکتر علی شریعتی/ نیایش»

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 1:2 توسط سالار |


سلام دوستان عزیز

بازم هفته ی سوم از راه رسید و نوبت قدردانی از شما دوستان

البته تو ماهه گذشته دوستان خیلی لطف کردن و قدردانی از این همه محبت خیلی سخته ...

 ولی خوب بازم 5 نفر انتخاب کردم

امیدوارم بتونم جواب محبتاشونو داده باشم.

۱-عسل جون ( ؟ ) .......... آخ آخ عشق دعوا و جنجال ! با منم قهر کرده به مهرانم گفته که حالمو بگیره ! نمی شه این یه بارو بی خیال شی ؟

۲-سحر جون (نیایش) .......... خانم روان شناس که داره رو من کار می کنه منم هی بهش می گم که رو من جواب نمی ده اخه کلا تعطیلم.

3- مهران و رضا ( دوتاشون تو حکم یه نفرن) .......... رضا به خاطر حرفای دلش و مهران به خاطر حرفای ناگفته ی دلش که اصلا افتخار نداد بنویسه !

4- پریسا جون (دختر فمنیست) .......... خوب ازش خوشم میاد دختر با نمک و باحالیه ! ضد پسر هم هست .

۵-آیدین جون (پسر آرتا) .......... حرفای دلشون خیلی طرفدار داشت خیلی عالی بود .

"اسامی به ترتیب سن نوشته نشده "

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 0:49 توسط سالار |


 

آدم ها بر دو قسمند : يا مادرزادی گرگ به دنيا مي آيند ... ويا بره متولد می شوند ... گرگ ها هميشه

گرگ می مانند، ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار می شوند و يا ياد می گيرند چگونه گرگ  باشند ...

قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگه "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگه "گرگ زاده" است ... چرا که

او از روی عقده ی حقارت و کينه و نفرت می درد و گرگ زاده تنها به حکم عادت و ذات ! 

 

         

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 0:43 توسط سالار |


 

زمانی که تقویم ورق خورد و رسید به 12 اردیبهشت دیدم واژه ی زیبای معلم بر صفحه نقش بسته

و انگار این روز متعلق به توست ، از دید من این روز در شان تو نیست و بهتر آن بود این واژه

29 خرداد روی تقویم حک می شد !

استاد ، معلم زندگی و اخلاق و عقیده ی من تو هستی و خواهی بود نه مطهری !

دوست داشتم 29 خرداد بگویم : معلم روزت مبارک ! دیدم 29 خرداد در خاطر کسی نیست و منه

شاگرد باید 12 اردیبهشت بگویم : معلم روزت مبارک ! تا رسم شاگردی به جا آورده باشم !

وقتی از تو می خوانم ، وقتی از تو می نویسم بیشتر فقدان تو را احساس می کنم و بیش از پیش

پی می برم چه گوهری را از دست داده ایم هر چند آثارت فانوسی ست در سیاهی شب ، پر نور تر

از فانوس و شاید پر نور تر و سوزاننده تر از خورشید ... !

می خواهم بیشتر از تو بخوانم ، بیشتر از تو بدانم و بیش از پیش از تو بنویسم تا در فراز و نشیب

زندگی استوار تر و تند تر قدم بردارم .

... می خواهم همه چیز را از بلندی نگاه کنم ، نه از پستی ... و چه زیبا گفته ای !

تنهایی اختیار می کنم ، از بلندی نظاره گر می شوم و با صدای سکوت فریاد می زنم :

... واژه ی معلمی لایق تو بود و تو لایق معلمی ...

... روزت مبارک ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 1:24 توسط سالار |


حرفهای نا گفته ی آیدین جون

سلام سالار عزیز

 این مطلبت آنچنان مرا منقلب کرد تا قلمی کنم آنچه حرفهای ناگفته اش خوانده ای از من پذیرا باش و در قسمت حرفهای ناگفته بگذارم

از من نگفته ای از من که همیشه گوشه کلاس مینشستم و بی ادعا خیره به گوشه ای دیگر که زندگی ما از گوشه ای است به گوشه ای دیگر
سالار از من نگفته ای از من که تمام این سالها در سکوت و با غمی پنهان تمام روزها را سپری کرده ام ...اما چگونه؟


سالار تمام این سالها دردی سخت قلبم را میفشارد اما یارای گفتنش نیست
...
سالار از من نگفته ای که چرا در گوشه و چرا به گوشه
...
اما من میگویم
...
تمام این سالها با بغض سپری شد تمام این سالها باسکوت سکوتی که خود خواسته نبود سکوتی که تحمیل شد بر نسل من

نسل سوخته


همه داشته هایمان به باد فنا سپرده شد و ما تنها نظاره گر بی صدا و اشک بارش بودیم
ملتی بر روی خاکی بنشینند که عالمیان تصورش را نمیتوانند در ذهن بگنجاند ...اما اینگونه
دل مرا گدایان کوچکی که آدامس بدست بر سر چهارراهها ایستاده اند میفشارد

دل مرا مادری پیر که با فرزند نوزادش در کنار خیابان منتظر کرامت توام با تحقیر من هستند میشکند

دل من آزرده میشود از لحظه ای که میبینم مادری با گیسوانی سپید ارابه ای در دست به گدایی لقمه نانی میرود تا در سفره هفت سر نان خور سر افکنده نباشد
...
دل من از نگاه دخترکی میلرزد که شب عید تنها یاداور نداری های اوست و خانوده اش که نمیتواند حتی جورابی قرمز رنگ به پایش کند

دل من از یخ زدن دستهای کوچک پسری که در زمستان به امید کرامت من است تا کفشهایم را برای واکس پیشکشش کنم یخ میزند
...
ما سالهاست که گرفتار خویشتنیم

ما از آنچه داریم و داشته ایم محروم شده ایم
دل من از ضربه باتوم که برکمر فرهنگ این جامعه فرود میاد به درد میاید
دل من از سکوت آنان که شایسته سخن گفتن هستند میگیرد
سالهاست دلم گرفته است

اما

دلم بیشتر از آن میگیرد که آنچه برسرمان میاید به نام دین است و اسلام
...
و این تمام ماجراست
...
مهرورزی همان است که تو گفتی
...
مهرورزی همان است که تحفه گرمسار میگوید

مهرورزی سالهاست معنای خود را از دست داده است
سالار از من نگفتی که چرا در گوشه کلاس کز کرده ام


سالار مرا بحال خویشتن بگذار که دیگر هیچ روزنه امیدی نیست هرچه هست تاریکی است و نسیان
...
ما سالهاست که سوخته ایم
...
مهره ای سوخته
و نسلی سوخته ...

 با تشکر از آیدین جون که ما رو با قلم زیباشون شرمنده کردن .

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 1:13 توسط سالار |


بچه ها ساکت. درس امروز، حق. با این واژه ها جمله بسازید: عدالت، معلم، زندگی، سختی، آبرو، معیشت، فریاد، مهرورزی- نه مهرورزی را خط بزنید- بنویسید سرکوب، بی اعتنایی، بهارستان، دستگیری، کتک؛ آهان اضافه کنید: لاف، شعار، یاوه، دروغ، عوام، فریب، وعده ... !

خوب بچه ها، تکلیف زیادی شد. بگذارید کمی بحث کنیم. کی میدونه مهرورزی رو چگونه مینویسند.
حسن تو روی تخته بنویس مهرورزی.
درسته، دیکتش درسته. اما چقدر زشت نوشتی؟ تا حالا کسی این کلمه زیبا را به این زشتی نوشته؟
محمد: آقا این کلمه قبلا زیبا بود.
معلم: هنوز هم زیباست.
فرید: آقا ما خیلی کلمه های قشنگ داشتیم که حالا هر وقت می نویسیم، زشت از آب در میاد. دست خودمان نیست.
معلم: شما بچه ها گناهی ندارید. ما بزرگها هنرمون زشت کردن زیبائی هاست. بچه ها، کلمه مهرورزی شما را یاد چه چیزی می ندازه؟
کریم: آقا اجازه، تا پارسال یاد مادرمون می افتادیم، یاد پدربزرگ مهربونمون، یاد چهره شما اون وقتایی که با مهربونی توی چشمای ما نگاه میکنین، یاد روزهای اول برج که بابامون حداقل به حرفمون گوش می داد. اما حالا مدتیه، مدتیه .....
معلم: مدتیه چی پسرم؟

ارسلان: آقا ما بگیم، مدتیه هر وقت این کلمه مطرح می شه تو خونه مون همه پوزخند می زنن و مسخره می کنن. بعضی وقتا هم در دل بابامون باز می شه و هر چی از دهنش در میاد بد و بیراه میگه. نمیدونم چش میشه؟ آقا بابامون اصلا سیاسی نیست. اما تازگی ها یه حرفایی می زنه. آقا ما می ترسیم. آقا نمیشه شما یک کم راجع بش حرف بزنین؟
معلم: بگذریم بچه ها. کلاس جای درد دل نیست. من هم نمی دونم چطوري این چیزها رو برای شما تعریف کنم. مهرورزی کلمه قشنگیه. اما در این چند روز برای من و همکارام معنی ش فرق کرده. ناخودآگاه وقتی این کلمه رو می شنوم جای لگدی که توی پهلوم خورده درد می گیره.
محسن از ته کلاس: آقا غلط کرده هر کی دست روی شما بلند کرده. مگه ما مردیم؟
معلم: متشکرم عزیزم. مهرورزی واقعی یعنی همین بغضی که گلوی شما را گرفته، یعنی همین لایه اشکی که روی چشمای قشنگتون نشسته و گاهی یواشکی یه قطره اش      می ریزه پایین.
حسین: آقا مگه مهرورزی قلابی هم داریم؟
معلم: داریم عزیزم، داریم. بعضی ها لبخند روی چهره شون مثل یه عکس برگردون نا هم رنگه. انگار زور زورکی رو قیافه شون یه کسی لبخند نقاشی کرده. چهره هایی هست که هر کاری شون کنی با مهر و محبت سازگاری ندارند. اونوقت اینها وقتی دم از مهرورزی بزنند، مثل صدای نی زدن یک نی زن ناشی می شه که با یک نی شکسته گوش آدم رو آزار می ده.
احسان: آقا ببخشید فضولی می کنیم. دیروز شما را هم زدند؟ آقا طوری تون شده؟
معلم: شما ناقلاها از همه چیز خبر دارید. نه عزیزم من را نزدند، شما را زدند. سر من داد زدند تا من سر شما داد بزنم. مرا تحقیر کردند تا صدها شاگرد حقیر و عقده ای تحویلشون بدم. نه عزیزانم. دست و پای من سالمه. هیچ جام نشکسته. اما این دلی که شما صداش رو می شنوید جز چند تکه شکسته چیزی نیست. جای سیلی خوب شد اما زخمش تو این سینه مونده.
بچه های عزیز، من باید بلندگو می شدم تا صدای توهین ها و تحقیرهایی که شنیدم به شما منعکس کنم. من باید عقده پاسخ هایی را که شنیدم تو دل شما خالی می کردم. همان صبح باید با دو تا سیلی به دو بچه بی گناه و داد و بیداد بر سر شماها خودم رو خالی می کردم. تا شما هم همان بغض و کینه رو بر سر بچه های کوچکتر خونه و محله تون خالی کنین. تا فردای روز همه مون عقده ای و کینه ای باشیم، با داد و فریاد و فحش و ناسزا با هم صحبت کنیم و هر کدوم دستمون رسید بزنیم توی گوش اون یکی.
اما نه، فرزندان عزیزم. من و شما باید رشته خشونت را از یک جایی پاره کنیم، تا اقلا بعد از ما آدمهای سالمی توی جامعه با هم زندگی کنن. من کرامت معلمی رو اینجوری قبول دارم. من سخت آزرده ام، اما تلاش می کنم آزردگی خاطرم را با شما برطرف نکنم. من کرامت را در این نمی دونم که حق و حقوقم را که ندادن با عریضه نوشتن گدایی کنم. بچه ها به نظر من کرامت یک معلم اقتضا می کنه که حقش را با فریاد بگیرد نه با التماس.
علی، مبصر کلاس: آقا بعد از عید کلاس داریم؟

معلم: کلاس داریم بچه ها . ما نمی خواهیم حق دانستن و معرفت کسب کردن رو از شما سلب کنیم. انشاءالله هم من جدی تر درس می دم و هم شما جدی تر درس می خونید. اما غیر از چیزهایی که تو کتابهای درسی نوشته، خیلی چیزهای دیگر هم هست که باید یاد بگیرید.
حمید: آقا همکارانتون آزاد شدن؟
معلم: اونها آزادن. چه تو مدرسه باشن و چه توی زندون. دیر یا زود ولشون می کنن. مگه اونا چیکار کردند؟ غیر از این که حقشون را می خواستن. غیر از اینکه سوال می کنن با این حقوق ناچیز که زندگی خودشون رو اداره نمی کنه چطوری می تونن بچه های مردم را درست تربیت کنن؟ می دونین بچه ها، هیچ زندانی بدتر از ترس و بزدلی نیست. آدم وقتی تونست با صدای بلند و رسا و بدون واهمه حقش رو طلب کنه، آزاده و هیچ کس هم هیچ کاریش نمیتونه بکنه. گیرم دو بار هم آدم رو کتک بزنن و چهار روز هم بندازنش تو هولوف دونی. دنیا كه آخر نمیشه. بالاخره که چی. آخرش ناچارن ببینن چی میگه و حرف حسابش چیه.
علی: آقا ما خیلی خوشحالیم که شما معلم ما هستین. آقا ما شما رو خیلی دوست داریم. کاش همیشه معلم ما باشین. تو عید خیلی دلمون براتون تنگ می شه.
معلم: متشکرم بچه ها. من هم خیلی شماها رو دوست دارم. حتی دلم برای شیطونی هاتون تنگ میشه. اگه این صفا و صداقت شماها نبود که هیچ بشری زیر بار معلمی نمی رفت. این حرفهای شما و این نگاه های شما ملیون ملیون می ارزه و من با هیچ چیز عوضشون نمی کنم. حقم رو هم مطمئن باشید از کسایی که باید بگیرم، می گیرم. نه من تنها، بلکه با همکاری همه همکارام نمی ذاریم وضع همین طور بمونه. عیدتون از همین حالا مبارک. سال خوبی براتون آرزو می کنم.
بچه ها با هم: آقا عیدتون مبارک. آقا سال نو مبارک. آقا زنده باشید. بچه ها، به سلامتی آقا معلم صلوات، اللهم.....
بچه ها دم بگیریم: بیل و کلنگ و تیشه / معلم برنده می شه...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 0:44 توسط سالار |


 

زنان جامعه ما در چهار زندان اسير هستند كه از سطوح كلان تا خرد بصورت زيرميتوان شناسايی كرد:

1 – در سطح جامعه:

باوجوديكه بخـش كوچكی از  زنان و دختران كل كشور كه عمدتاً در مناطق شهری نيز مستقرند، اساساً فرصت حضور  و  مشاركت در  مناسبات  و  فعاليت های  اجتماعی را در اختيار دارند  ولی به دلايل مختلف اكثريت  قريب به اتفاق آنان  دارای امنيـت لازم نيستند.  به گونه ای كه به جرأت می توان گفت هيچ زن  يا دختری را  نمی توان يافت كه به  تنهايی در سطح جامعه وارد شده  و از زمان خروج تا بازگشـت به خانه با موارد متعددی از مزاحمت ها و تعدی مواجه  نباشـد .  اين مزاحمت ها با دوره پيش  از انقلاب چند تفاوت جدی دارد. اول اينكه مردان و پسران جامعه  (بويژه در شهرها)  ديگر بين دختر مجرد و زن شوهردار تفاوتی قايل نمی شوند. دوم اينكه بين سنين خرد سال، بزرگسال و ميانسال هم هيچ تفاوتی قائل نمی شوند. سوم اينكه بين به اصطلاح نجيب و نا نجـيب هم تفاوتی نمی گذارند و امكان تعدی را با همه چك می كنند. چهارم اينكه به محيط رسمی و غير رسمـی را هم فرقی نمی گذارند بطوريكه خواه در اداره يا محل كار، خواه در مراكز تفريحی وخواه در معابر عمومی همواره كسی در كمين زنان نشسته است.
   هيچ نگاهی به زنان و دختران جز نگاه تعدی و تصرف (داوطلبانه يا به اجبار) به چشم نمی خورد و اساساً به دلايل متعدد ، زنان پوشيده يا نسبتاً باز ،  همه  و همه فقط با يك عينك ديده می شوند و آن هم عينك سكسی يا جنسی است . به بيان ديگر نگاه مرد ايرانی  و مسلمان امروز نسبت به زن ، نگاهی « عريان بين» است كه زن را چونان سوزنی می بيند كه فقط بايد نخ شود . دلايل اين عارضه پس از انقلاب را می توان در چندين دليل محوری جستجو  كرد : تفكيك جنسيتی  در ايران پس از انقلاب در روابط انسانی و اجتماعی از سنين كودكی، نوجوانی، جوانی و بزرگسالی تا سالمندی و پيری ، از همان بدو شكل گيري شخصيت اجتماعی فرد ايرانی نوعی آرزو  و  شهوت دستيابی به منطقه ممنوعه را در دل و انديشه زن و مرد ايرانی نهادينه می سازد و  تمام هم و غم او نيز همين خواهد بود . بی سبب نيست كه كام ايرانی آميزش است  و هر مرد ازدواج نكرده‌ای حتی اگر بصورت پنهانی تجربه آميزش جنسی را داشته باشد، در صورت فوت به عنوان جوان  «نا كام»  از او ياد خواهد شد ،  غافل از اينكه چه مردان و زنان بسياری كه در طول عمر پر مشقت خود آرزوهای  بيشماری را با خود به گور می برند و ناكام قلمداد نمی شوند! صد البته اين فرهنگ نيز رنگ جنسـيتی دارد و هيچ دختر مجردی در صورت مرگ، ناكام شمرده نمی شود! 
    از سوی ديگر مرز ناهنجاری اخلاقی نيز بسيار آسيب پذير است. امروزه در فرهنگ رسمی يا حكومتی حتی گفتگوی دختر و پسر، نوعی هنجارشكنی يا قبح زدايی تلقی می شود و چه بسا بسته به سليقه ی كسی از دستگاه امربه معروف و نهی از منكر، می تواند محل سئوال و باز خواست نيز باشد. در واقع ميدان تجربه اجتماعی كودك و نوجوان بسيار محدود بوده  و اجازه  « تاتی تاتی »  كردن در آن را هم به او نمی دهيم! و لذا ميل به اين توفيق اجتماعی سركوفته شده ،همواره بدنبال فرصتی برای پاسخگويی است.
همچنين گسستگی فرهنگ رسمی يا حكومتی با فرهنگ غير رسمی يا مردمی نيز با يك ريشه تاريخی كه همانند داستان  ادب آموزی لقمان حكيم است، همراه با گشايش مرزهاي جغرافيايی و سياسی از طريق فناوری ماهواره و اينترنت منجر به شكل گيری، رشد و تعميق دو شخصيت اجتماعی آشكار و پنهان می شـود . پارادوكس های ميان اين دو نيز با نفی هر آنچه توصيه و امر و نهي حكومتی است روبرو می گردد. در هيچ دوره تاريخی چونان دوره پس از انقلاب چنين داعيه اخلاقيات و ترويج و حتی صدور ارزشها مطرح نبوده است و در عين حال در هيچ دوره ای اين چنين ارزشها و هنجارها ،هتك و شكسته نشده بود.
فقدان تجربه فردی و اجتماعی و عدم شناخت دو جنس از روحيات، انديشه ، احساسات، آمال، تمنيات، و خواسته و ناخواسته آنان از يكديگر از ابتدای ياد گيری زبان و خيز برای شكل گيری شخصيت اجتماعی، يك نتيجه ناگزير وحتمی و در عين حال آسيب زا بيشتر نخواهد داشت جز اينكه تنها حس غريب و قريب همان حس جنسی و سرشار از شهوت تصرف و آميزش، رشد يابد و اين آغاز جداسری بين دو جنس است!

2- در سطح خانواده:

در اين سطح از روابط اجتماعی كه فرا گيری بيشتری داشته و به تعبيری زندانيان بيشتری در خود جای داده است ، اساساً زنان قادر به هر كاری نيستند. مجموعه شرح وظايف تعيين شده توسط كارفرمايان نه چندان عاقل و منصف در نهاد خانواده كه اغلب خود را عقل كل نيز می دانند و  يك تنه تصميم گيری می كنند، چنان است كه منجر به تقليل تمام جايگاه زنان به چند كاركرد محدود ميشود. اين كاركردها عليرغم داعيه ما مبنی بر شأن و جايگاه شامخ زن در جامعه اسلامی، عبارتند از شوهر داری اعم از پاسخگويی به نيازهای جنسی يكسويه مرد ، تأمين بموقع خوراك و  آسايش او ، خانه داری مشتمل بر پخت و پز ، شستشو، بچه داری و احياناً خريد محدود، فرزندزايی و اقدام برای انجام خواسته مرد براي افزايش لشكر خانوادگی و حفظ ميراث و اصل ونسب فاميلی وی.
دايره تنگی كه بدون ميله های آشكار، زندان زنان است، چنان وضعيتی دارد كه اگر مجال قانونی ، حمايت و تأمين اجتماعی و از همه مهمتـر  امنيت اجتماعی برای زنان فراهم  باشد، در اولين  فرصت بسياری از زنان داوطلبانه روی به طلاق ميآورند. پديده دختران فراری يا آماده فرار نيز برآيند چنين فرايندی است. البته نمود های ديگری از همين  وضعيت  می توان سراغ گرفت  كه عبارتند از خود سوزی دختران ، قتل‌های خانوادگی، خودكشی وروان پريشی دختران.
    ازدواج های اجباری خواه از طريق معامله پدردختر با پدر پسر ، ازدواج در سنين كودكی و بروز پديده « كودكان  مادر! » و در نهايت پديده « دختر بچه های مطلقه » ، ازدواج های ناشی از نامزدی دختر و پسر عموها، ازدواج های موسوم به «خون بس» (تحويل و واگذاری دختری از سوی خانواده  قاتل به خانواده فرد مقتول برای پايان بخشيدن به نزاع و خونريزی) و به اسيری بردن دختران،ازدواج های ناشی از فقر خانواده، و ازدواج های از سر ناگزيری دخترانی كه در طول دورانی نوجوانی تا جوانی بيشترين امكان انتخاب شدن را دارند و چون فقط مي توانند از بين متقاضيان يا خواستگاران همسر آينده خود را انتخاب كنند و درصورت عدم انتخاب چه بسا تا آخر عمر تنها و  مجرد بمانند ، و..  از جمله دلايلي است كه زنان جامعه ما را به پذيرش ناخواسته اين زندان وادار می‌سازد.

  
3 - در سطح خانه و آشپزخانه:

در اين سطح كه اكثريت زنان و بسياری از دختران (كه می بايست آشپزی را به عنوان مهمترين كاركرد و مزيت نسبی بياموزند ) بخش بزرگی از اوقات خود را سپری می كنند، روزانه بين 4 تا 6 ساعت از شبـانه روز و در واقع بين 25 تا 45 درصد از اوقات بيداری زنان صرف تدارك، آماده سازی، پخت و پز، چيدمان سفره و شستشوی ظروف می كنند . به بيان ديگر بخش قابل توجهی از عمر زنان در تنش و  دغدغه چگونگی تدارك غذاها يی صرف می شود  كه بايد  پاسخگوی ذايقه های مختلف اعضای خانواده باشد. بي دليل نيست كه با توجه به اين زمان، مردان فرصت بيشتری برای پرورش انديشه و توسعه ميدان عمل يافته و با ايـجاد فاصله بيشتر، بـهانه ای برای سلطه رانی بر آنان و زمينه ای برای عقب افتادگی زنان فراهم می گردد.

4 - در سطح انديشه:

مجموعه محبس های مذكور در واقع ريشه در جای ديگری دارد. در كنار باز داشتگاه های سه گانه مذكور در ميدان زندگی عينی و عملی زندان و بازداشتگاه ديگری در ميدان حيات ذهنی و انديشگی وجود دارد كه عليرغم معلول بودن آن، در جای خود عامل تحكيم و تقويت زندانها نيز می باشد. پذيرش نقش های اكتسابی و اجتماعی مبتنی بر تقسيم كار نا عادلانه جنسـيتی، به عنوان نقش های انتسابی و فردی كه برگرفته از ناتواناييهای جسمانی و جنسی است، چنان گسترش و تعميقی در ميان زنان و دختران جامعه يافته است كه نه تنها در انديشه تغيير وضع موجود نيستند، بلكه حتی با عمل و گاه بيان خود در صدد تاييد آن نيز بر مي آيند ! در چنين وضعيتی زنان ايران به عنوان قشر « در خود » ميراث خوار ستم پذيری نسل های گذشته بوده  و اين ستمديدگی و ستم پذيری را به نسل های آتی نيز به ارمغان می گذارند. و بدين ترتيب زنان ما تحت ستم ، كودكی می كنند ، تحت ستم ازدواج كرده و مادری و همسری ميكنند و تحت ستم نيز می ميرند. اينان خود خواسته يك تصوير بيشتر از خود باقی نمی گذارند.  چهره زنی كه در يك دستش دست كودكی ايستاده بر زمين، در دست ديگر كودكی در آ غوش و در شكم برآمده خود كودكی ديگر. و اين تصوير غير انسانی، نا عادلانه و اين حلقه شوم هرگز روی تغيير ورهايی را نخواهد ديد مگر توسط خودآگاهی خودِ زنان.
 از همين روست كه می توان به جرأت گفت  زنان ما خود زندانبانان زندانی هستند كه در ايجاد و قوام آن نيز سهيمند و نه تنها زنان، بلكه مردان نيز زندانی انديشه ها و اعتقاداتی هستند كه خود ساخته و پرداخته اند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 0:31 توسط سالار |


خلایق هر چه لایق ! کمی زیادی  ، فرهنگ عوام ما پایین است ! زنان و دختران جرات ندارند مثل

 

همه ی زنان و دختران دنیا در جامعه خودشان حداقل از نظر پوشاک آزاد باشند . انبوه چاروارداران

 

متلک پران در خیابان و گرسنگان جنسی که مدار عصبی مغزشان تنها به پایین تنه متصل شده و در

 

کوچه و خیابان شهرهای مختلف انگار منتظر شکار لحظه اند .

 

منتظرند قسمتی از بدن زن یا دختری خودآگاه یا ناخود آگاه بیرون بیفتد تا به پیشانی اش مهر

 

                                                  هرزگی بزنند !

 

زنان و دختران ما از دست مردم خود ما امنیت ندارند به همین خاطر نمی توان به طور کلی همه

 

چیز را به بسیج و منکرات و نیروی انتظامی تعمیم داد . کمی زیادی فرهنگ ما پایین است !

 

انگار لیاقت آزادی از همه ی ما گرفته شده است . زنان و دختران باید عبوس و ترشیده باشند و

 

سگرمه هایشان همیشه درهم تا بگویند با عفت است ! وگرنه با لبخند و یا اظهار محبت یکی ، چیزی

 

 نمانده سرو کولش بپرند ! از آن طرف یارو خیلی هم برای خانواده ی خودش با غیرت است و

 

 حاضرست سر خواهر یا مادر و یا همسرش را هم ببرد ! تعجبی ندارد ، اینجا کشور « تضاد »

 

هاست .

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 2:59 توسط سالار |


همه ی  مداد رنگی ها مشغول بودند ...

به جز مداد سفید ...

                                                                        هیچ کس به او کاری نداشت ...

 

همه می گفتند تو بدرد نمی خوری  ... !

 

یک شب که مداد های رنگی  ...

                                           تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ...

مداد سفید تا صبح کار کرد ...

 

ماه کشید ...

 

مهتاب کشید ...

 

و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد ...

 

صبح توی جعبه ی مداد رنگی ...

 

جای خالی او ...

 

با هیچ رنگی پر نشد ... !

 

خوب به اطرافت نگاه کن ... خوب و دقیق ...

مداد سفید زیاده ...

یه موقع بهش نگی که به درد نمی خوره ... !؟

شایدم خودت مداد سفیدی ... !؟

 

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 2:58 توسط سالار |


از بهمن سال گذشته که رئيس جمهور !  قانون مصوب مجلس شورای اسلامی را به منظور ساماندهی مد و لباس براي اجرا ابلاغ کرد، 3ماه می گذرد.
بر اساس آيين نامه اجرايی قرار بود اين قانون ظرف مدت 3ماه از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همکاری دستگاه ها و نهادهای ذی ربط تهيه شود و به تصويب هيات وزيران برسد که با توجه به آغاز دوباره طرح افزايش امنيت اجتماعی هنوز از ساماندهی مد و لباس در کشور خبری نيست. اين طرح از يک سال پيش در کميسيون فرهنگی مجلس هفتم مطرح شد که تدوين آن با دعوت و نظرخواهی از طراحان لباس و گرفتن مشورت از مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی در 11ماده تدوين شد.
براساس گفته های اعضای کميسيون فرهنگی مجلس ، روح و مفهوم طرح ساماندهی مد و لباس ، دخالت در حريم خصوصی مردم نيست ، بلکه پذيرش تکثر و سلايق مختلف در حوزه لباس و مد است و اين که امروز جوانان گرايش های متنوعی به مساله مد دارند.براين اساس مجلس قرار نيست کاری عملی انجام دهد، بلکه با تدوين طرح ساماندهی ، زمينه ای را فراهم می کند که وزارت فرهنگ و ارشاد، کميته ای 9نفره شامل نماينده انجمن طراحان پارچه و لباس ، نماينده اصناف مربوط به پوشاک ، نماينده صداوسيما، نماينده وزارت بازرگانی ، نماينده وزارت صنايع و نماينده سازمان مديريت و برنامه ريزی تشکيل دهد تا بستر را برای حمايت از طراحی ملی لباس و مد فراهم کند.
فاطمه آليا، نماينده مردم با تاييد اين موضوع ، تصريح مي کند: هدف اين است که با حمايت از بخش خصوصی در بخش پوشاک ، مدلهای متنوع لباس برای زنان و جوانان با ويژگی های اسلامی و ايرانی آماده و به جامعه عرضه شود، تقليد نکردن از فرهنگ بيگانه در طراحی لباس و مد و بسترسازی براي رواج لباس ملی از جمله مولفه های اين طرح است.
وی ادامه می دهد: مباحثی هم درباره الهام گيری از برخی لباس های محلی ايرانی در ارائه مدهای جديد مطرح شده است.
در اين طرح ، بانکها براي ارائه تسهيلات مناسب بانکی به طراحان مد ملزم می شوند، همچنين تعرفه گمرکی بر لباس های وارداتی چينی ، پاکستانی و..منظور مي شود تا ارزان تر از لباس های ايرانی به دست مشتري نرسد و به گفته آليا، مي توان طرح کلی بحث ساماندهی مد و لباس را حمايت از بخش خصوصی در حوزه پوشاک دانست.

                                                                              تنوع رعايت می شود

اصل و حدود حجاب در قوانين اسلامی پيش بيني شده است ، ولي نوع حجاب و پوشش اسلامی اختياری است. بر همين اساس در استفاده از لباس های تصويب شده در طرح ساماندهی مد و لباس کميسيون در مجلس اجباری وجود ندارد.
عفت شريعتي ، عضو کميسيون فرهنگی مجلس شورای اسلامی ، ادامه می دهد: در اين طرح فقط يک لباس خاص به مردم ارائه نمی شود، بلکه براي ايجاد شرايط ارائه يک لباس مناسب و معقول ، فرهنگ جامعه ايرانی اسلامی زمينه سازی می شود.
وی تصريح می کند: دولت در اين زمينه بايد به گونه ای برنامه ريزی کند که شان همه افراد بويژه بانوان در نوع و نحوه پوشش لباس حفظ شود.

 پوشش ايرانی ، مد ايرانی

مطرح شدن ضرورت ساماندهی مد و لباس نشان دهنده عدم موفقيت ما در تهيه الگوهای ملی و ترويج اين الگوهاست ، ضمن اين که يک طرح اگر متکی به محتوا و بنيادی اساسی نباشد، مقطعی و زودگذر و قابل تغيير خواهد بود.
مژگان عظيمی ، جامعه شناس ، با اين توضيح به ايسنا مي گويد: هر فرهنگی با استناد به پيشينه های خود و تقويت قالب های اصلی می تواند خود را با نيازهای روز تطبيق دهد، فرهنگ ما ظرفيت لازم را برای معرفی مدهای مطلوب لباس دارد، البته در صورتی که الگوهای ارائه شده بتواند مورد استفاده همگانی قرار بگيرد.
مجتبی رفعت ، پژوهشگر مسائل اجتماعی نيز می گويد: امروز بايد از اين منظر وارد شويم که ما نياز داريم روی فرم و نحوه پوشش تاکيد کنيم يا اين که بحثهای محتوايی برای ما اهميت بيشتری دارد؟
بايد توجه داشت با رفع مشکلات محتوايی و اقناع مردم ، بحث چگونگی پوشش در مرحله بعدی قرار می گيرد.
وی ادامه می دهد: اگر جرائم و خلاف ها تعاريف مشخصی داشته باشد، نيروی انتظامی وظيفه دارد وارد عمل شود، اما به علت معين نبودن تشخيص بدحجابی و حدود آن ، نيروی انتظامی در برخورد با بدحجابی دچار مشکلاتی خواهد شد.
به هر تقدير آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد، دلايل تاخير در اجرای طرح ساماندهی مد و لباس است که يقينا بدحجابی از تبعات آن است. موضوعی که بايد گفت با کوتاهی مسوولان مواجه شده است.

 

منظورم از گفتن این حرفا ترسوندن شما نبود زیاد جدی نگیرید ! تنها کاری که  توانایی انجامشو دارن « گیر دادن » است و بس  با یه کم پررویی  بی خیال می شن !

البته چند دست لباس محلی هم آماده کنین بد نیست شاید از این به بعد به جای شلوار جین ،لباس محلی تنمون کنیم !

ما پسرا که تو فکر روسری هستیم آخه به آرایش  موهامون گیر می دن !

 

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 1:53 توسط سالار |


اندوه پرست

 

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

 

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

 

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

 

آفتاب دیدگانم سرد می شد

 

 

آسمان سینه ام پر درد می شد

 

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

 

اشک هایم همچون باران

 

دامنم را رنگ می زد

 

 

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

 

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

شاعری در چشم من می  خواند ... شعری آسمانی

 

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 

در شرار آتش  دردی نهانی

 

نغمه ی من ...

 

همچو آوای نسیم پر شکسته

 

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

 

پیش می رویم :

 

چهره ی تلخ زمستان جوانی.

 

پشت سر ،

 

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 1:25 توسط سالار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قلم بنویس ...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن ... شوری بر آور
صفحه, صفحه دفتر مشقی که اول روز تعلیمم
معلم داد ... پر کن
- دفتر تکلیف من خالیست -


سالار
متولد 3/1/67


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386



پیوندها

دکتر سروش
شجریان
همایون شجریان
صادق هدایت
شاملو
پسر ارتا
سایه روشن
زان سوی خواب مرداب
سلطنت سکوت
کامران نجف زاده
میترا لبافی
لب های فراموشی
داستان سرا
چاه بی ته
شبیه تو
دمادم
سکوت سایه ها
سویدای دل
جای خالی من
نجوای دختر زمستانی
آوای دل من
سکوت دل
جایی شبیه قلب من
کی تموم می شه
آپلود عکس


    تعداد بازديدها:

Skin


پخش زنده راديو فردا

www.shab-kavir.tk%3c/a>