|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالی ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ توی بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبی و ... هر كس چيزی میخريد . و در ازايش چيزی میداد. بعضيیها تكهای از قلبشان را میدادند . و بعضی پارهای از روحشان را. بعضيیها ايمانشان را میدادند . و بعضی آزادگيشان را. شيطان میخنديد . و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاری با كسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام نه قيل و قال میكنم و نه كسی را مجبور می كنم چيزی از من بخرد. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكنی.تو زيركی و مومن. زيركی و ايمان، آدم از شيطان بدم میآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهی عبادت افتاد با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسی، چيزی از شيطان بدزدد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم و همانجا بیاختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبی + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 18:5 توسط سالار |
حرفهای ناگفته ی بهاره جون
... رهگذر شاخه نوری به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می اوری پس به سمت گل تناهیی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاخ بلندی بالا جوجه بر دارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست ؟ و به راستی که سرای محبت سرای دوست است ... چند وقت پیشا توی وب یکی از دوستام یه چیز خیلی باحال خوندم که راجع به توصیف انیشتین از شیطان بود اون شیطانو جوری توصیف کرده بود که یه جورایی خیلی واسه ماها اشنا بود . انیشتین می گه : سرما چیزیه که انسان واسه خودش تو نبود گرما ساخته و شیطانم چیزیه که وقتی تو ذهن آدما نقش می بنده که خدا اونجا نباشه !!! خنده داره می دونم . مگه می شه تو ذهن ما که اشرف مخلوقاتیم خدا نباشه !؟؟ اره می شه چرا نشه ؟! ما اینقد سر گرم زندگیمون شدیم که حتی سر نماز هم یادمون می ره داریم واسه کی و چی نماز می خونیم ؟! دنیا خیلی کوچیک شده . ادما همه شدن مثه هم دیگه کسی واسه سر خاروندنشم وقت نداره .این قدر نشستیم پشت این کامپوتر لعنتی که از جونمونم سیر شدیم . اخه بابا کسی نیس به فریادمون برسه اخه مگه این زندگی چقدر ارزش داره ؟؟؟ هر وقت به بابام میگم بابا کارت دارم میگه چیه پول می خوای؟قبض گوشیت زیاد اومده؟مودم کامپیوتروزدی سوزوندی؟ وهزار حرف تکراری دیگه.اینقدر می گه که آدم از حرف زدن پشیمون میشه. مامانم که هر وقت مارو می بینه یاد درس ومدرسه می افته. می گه بچه جون تو مگه کار و زندگی نداری؟آخه بابا یکی بگه این زندگی ایکه ازش حرف می زنند و صبح تا شب دنبالش می دوند چیه؟ خلاصه هر کی یه جوری سرش به خودش گرمه.واسه من این جور چیزا دیگه شیرین شده آدم باید خودش واسه خودش زندگیشو شیرین کنه .البته اگه یه دوستم تو این راه به آدم کمک کنه چقدر عالی میشه!!زندگی با همه هستی و بلندیاش واسم مثه یه خوابه که وقتی پا میشه که دیگه دیر شده .س چه خوبه که تا خوابیم زندگی کنیم.. البته اینکه این مساله چه ربطی به قضیه شیطون ونظریه ی انیشتین داشتو خودمم نفهمیدم!!!ولی اون موقع که از خواب بیدارشیم هممون می فهمیم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 17:7 توسط سالار |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 0:37 توسط سالار |
اندیشه ی دیرینه ی پرواز را - حتی- پر نیست بیرون شدن را ، زین قفس در نیست آیا رهی دیگر به غیر بردباری هست ؟ مرغ از قفس می گوید : - « آری ، هست ! » محمد زهری + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 0:27 توسط سالار |
در زمان های قدیم, پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند, خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردن که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و.... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت. نزدیک غروب, یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات بود, نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده وزیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 22:30 توسط سالار |
شرمندم می کنین ...
دارم از خجالت آب می شم... دمتون گرم ، حال دادین ... کلا نا امیدم می کنین... میای وبلاگ سر می زنی چرا نظر نمی دی .... ؟ + نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 1:6 توسط سالار
با شدتی وحشيانه و جنون آميز ، « زندگی » نام دارد ! + نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 1:6 توسط سالار |
خدایا به مذهبی های ما بفهمان که : آدم از خاک است بگو که : یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد. « دکتر علی شریعتی/ نیایش»
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 1:2 توسط سالار |
سلام دوستان عزیز بازم هفته ی سوم از راه رسید و نوبت قدردانی از شما دوستان البته تو ماهه گذشته دوستان خیلی لطف کردن و قدردانی از این همه محبت خیلی سخته ... ولی خوب بازم 5 نفر انتخاب کردم امیدوارم بتونم جواب محبتاشونو داده باشم. ۱-عسل جون ( ؟ ) .......... آخ آخ عشق دعوا و جنجال ! با منم قهر کرده به مهرانم گفته که حالمو بگیره ! نمی شه این یه بارو بی خیال شی ؟ ۲-سحر جون (نیایش) .......... خانم روان شناس که داره رو من کار می کنه منم هی بهش می گم که رو من جواب نمی ده اخه کلا تعطیلم. 3- مهران و رضا ( دوتاشون تو حکم یه نفرن) .......... رضا به خاطر حرفای دلش و مهران به خاطر حرفای ناگفته ی دلش که اصلا افتخار نداد بنویسه ! 4- پریسا جون (دختر فمنیست) .......... خوب ازش خوشم میاد دختر با نمک و باحالیه ! ضد پسر هم هست . ۵-آیدین جون (پسر آرتا) .......... حرفای دلشون خیلی طرفدار داشت خیلی عالی بود . "اسامی به ترتیب سن نوشته نشده " + نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 0:49 توسط سالار |
آدم ها بر دو قسمند : يا مادرزادی گرگ به دنيا مي آيند ... ويا بره متولد می شوند ... گرگ ها هميشه گرگ می مانند، ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار می شوند و يا ياد می گيرند چگونه گرگ باشند ... قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگه "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگه "گرگ زاده" است ... چرا که او از روی عقده ی حقارت و کينه و نفرت می درد و گرگ زاده تنها به حکم عادت و ذات ! + نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 0:43 توسط سالار |
زمانی که تقویم ورق خورد و رسید به 12 اردیبهشت دیدم واژه ی زیبای معلم بر صفحه نقش بسته و انگار این روز متعلق به توست ، از دید من این روز در شان تو نیست و بهتر آن بود این واژه 29 خرداد روی تقویم حک می شد ! استاد ، معلم زندگی و اخلاق و عقیده ی من تو هستی و خواهی بود نه مطهری ! دوست داشتم 29 خرداد بگویم : معلم روزت مبارک ! دیدم 29 خرداد در خاطر کسی نیست و منه شاگرد باید 12 اردیبهشت بگویم : معلم روزت مبارک ! تا رسم شاگردی به جا آورده باشم ! وقتی از تو می خوانم ، وقتی از تو می نویسم بیشتر فقدان تو را احساس می کنم و بیش از پیش پی می برم چه گوهری را از دست داده ایم هر چند آثارت فانوسی ست در سیاهی شب ، پر نور تر از فانوس و شاید پر نور تر و سوزاننده تر از خورشید ... ! می خواهم بیشتر از تو بخوانم ، بیشتر از تو بدانم و بیش از پیش از تو بنویسم تا در فراز و نشیب زندگی استوار تر و تند تر قدم بردارم . ... می خواهم همه چیز را از بلندی نگاه کنم ، نه از پستی ... و چه زیبا گفته ای ! تنهایی اختیار می کنم ، از بلندی نظاره گر می شوم و با صدای سکوت فریاد می زنم : ... واژه ی معلمی لایق تو بود و تو لایق معلمی ... ... روزت مبارک ... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 1:24 توسط سالار |
حرفهای نا گفته ی آیدین جون
سلام سالار عزیز این مطلبت آنچنان مرا منقلب کرد تا قلمی کنم آنچه حرفهای ناگفته اش خوانده ای از من پذیرا باش و در قسمت حرفهای ناگفته بگذارم از من نگفته ای از من که همیشه گوشه کلاس مینشستم و بی ادعا خیره به گوشه ای دیگر که زندگی ما از گوشه ای است به گوشه ای دیگر
دل مرا مادری پیر که با فرزند نوزادش در کنار خیابان منتظر کرامت توام با تحقیر من هستند میشکند دل من آزرده میشود از لحظه ای که میبینم مادری با گیسوانی سپید ارابه ای در دست به گدایی لقمه نانی میرود تا در سفره هفت سر نان خور سر افکنده نباشد... دل من از نگاه دخترکی میلرزد که شب عید تنها یاداور نداری های اوست و خانوده اش که نمیتواند حتی جورابی قرمز رنگ به پایش کند دل من از یخ زدن دستهای کوچک پسری که در زمستان به امید کرامت من است تا کفشهایم را برای واکس پیشکشش کنم یخ میزند... ما سالهاست که گرفتار خویشتنیم ما از آنچه داریم و داشته ایم محروم شده ایم دل من از ضربه باتوم که برکمر فرهنگ این جامعه فرود میاد به درد میاید دل من از سکوت آنان که شایسته سخن گفتن هستند میگیرد سالهاست دلم گرفته است اما دلم بیشتر از آن میگیرد که آنچه برسرمان میاید به نام دین است و اسلام... و این تمام ماجراست... مهرورزی همان است که تو گفتی ... مهرورزی همان است که تحفه گرمسار میگوید مهرورزی سالهاست معنای خود را از دست داده است سالار از من نگفتی که چرا در گوشه کلاس کز کرده ام
با تشکر از آیدین جون که ما رو با قلم زیباشون شرمنده کردن .
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 1:13 توسط سالار |
بچه ها ساکت. درس امروز، حق. با این واژه ها جمله بسازید: عدالت، معلم، زندگی، سختی، آبرو، معیشت، فریاد، مهرورزی- نه مهرورزی را خط بزنید- بنویسید سرکوب، بی اعتنایی، بهارستان، دستگیری، کتک؛ آهان اضافه کنید: لاف، شعار، یاوه، دروغ، عوام، فریب، وعده ... ! خوب بچه ها، تکلیف زیادی شد. بگذارید کمی بحث کنیم. کی میدونه مهرورزی رو چگونه مینویسند. ارسلان: آقا ما بگیم، مدتیه هر وقت این کلمه مطرح می شه تو خونه مون همه پوزخند می زنن و مسخره می کنن. بعضی وقتا هم در دل بابامون باز می شه و هر چی از دهنش در میاد بد و بیراه میگه. نمیدونم چش میشه؟ آقا بابامون اصلا سیاسی نیست. اما تازگی ها یه حرفایی می زنه. آقا ما می ترسیم. آقا نمیشه شما یک کم راجع بش حرف بزنین؟ معلم: کلاس داریم بچه ها . ما نمی خواهیم حق دانستن و معرفت کسب کردن رو از شما سلب کنیم. انشاءالله هم من جدی تر درس می دم و هم شما جدی تر درس می خونید. اما غیر از چیزهایی که تو کتابهای درسی نوشته، خیلی چیزهای دیگر هم هست که باید یاد بگیرید. + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 0:44 توسط سالار |
زنان جامعه ما در چهار زندان اسير هستند كه از سطوح كلان تا خرد بصورت زيرميتوان شناسايی كرد: 1 – در سطح جامعه: باوجوديكه بخـش كوچكی از زنان و دختران كل كشور كه عمدتاً در مناطق شهری نيز مستقرند، اساساً فرصت حضور و مشاركت در مناسبات و فعاليت های اجتماعی را در اختيار دارند ولی به دلايل مختلف اكثريت قريب به اتفاق آنان دارای امنيـت لازم نيستند. به گونه ای كه به جرأت می توان گفت هيچ زن يا دختری را نمی توان يافت كه به تنهايی در سطح جامعه وارد شده و از زمان خروج تا بازگشـت به خانه با موارد متعددی از مزاحمت ها و تعدی مواجه نباشـد . اين مزاحمت ها با دوره پيش از انقلاب چند تفاوت جدی دارد. اول اينكه مردان و پسران جامعه (بويژه در شهرها) ديگر بين دختر مجرد و زن شوهردار تفاوتی قايل نمی شوند. دوم اينكه بين سنين خرد سال، بزرگسال و ميانسال هم هيچ تفاوتی قائل نمی شوند. سوم اينكه بين به اصطلاح نجيب و نا نجـيب هم تفاوتی نمی گذارند و امكان تعدی را با همه چك می كنند. چهارم اينكه به محيط رسمی و غير رسمـی را هم فرقی نمی گذارند بطوريكه خواه در اداره يا محل كار، خواه در مراكز تفريحی وخواه در معابر عمومی همواره كسی در كمين زنان نشسته است. 2- در سطح خانواده: در اين سطح از روابط اجتماعی كه فرا گيری بيشتری داشته و به تعبيری زندانيان بيشتری در خود جای داده است ، اساساً زنان قادر به هر كاری نيستند. مجموعه شرح وظايف تعيين شده توسط كارفرمايان نه چندان عاقل و منصف در نهاد خانواده كه اغلب خود را عقل كل نيز می دانند و يك تنه تصميم گيری می كنند، چنان است كه منجر به تقليل تمام جايگاه زنان به چند كاركرد محدود ميشود. اين كاركردها عليرغم داعيه ما مبنی بر شأن و جايگاه شامخ زن در جامعه اسلامی، عبارتند از شوهر داری اعم از پاسخگويی به نيازهای جنسی يكسويه مرد ، تأمين بموقع خوراك و آسايش او ، خانه داری مشتمل بر پخت و پز ، شستشو، بچه داری و احياناً خريد محدود، فرزندزايی و اقدام برای انجام خواسته مرد براي افزايش لشكر خانوادگی و حفظ ميراث و اصل ونسب فاميلی وی. در اين سطح كه اكثريت زنان و بسياری از دختران (كه می بايست آشپزی را به عنوان مهمترين كاركرد و مزيت نسبی بياموزند ) بخش بزرگی از اوقات خود را سپری می كنند، روزانه بين 4 تا 6 ساعت از شبـانه روز و در واقع بين 25 تا 45 درصد از اوقات بيداری زنان صرف تدارك، آماده سازی، پخت و پز، چيدمان سفره و شستشوی ظروف می كنند . به بيان ديگر بخش قابل توجهی از عمر زنان در تنش و دغدغه چگونگی تدارك غذاها يی صرف می شود كه بايد پاسخگوی ذايقه های مختلف اعضای خانواده باشد. بي دليل نيست كه با توجه به اين زمان، مردان فرصت بيشتری برای پرورش انديشه و توسعه ميدان عمل يافته و با ايـجاد فاصله بيشتر، بـهانه ای برای سلطه رانی بر آنان و زمينه ای برای عقب افتادگی زنان فراهم می گردد. 4 - در سطح انديشه: مجموعه محبس های مذكور در واقع ريشه در جای ديگری دارد. در كنار باز داشتگاه های سه گانه مذكور در ميدان زندگی عينی و عملی زندان و بازداشتگاه ديگری در ميدان حيات ذهنی و انديشگی وجود دارد كه عليرغم معلول بودن آن، در جای خود عامل تحكيم و تقويت زندانها نيز می باشد. پذيرش نقش های اكتسابی و اجتماعی مبتنی بر تقسيم كار نا عادلانه جنسـيتی، به عنوان نقش های انتسابی و فردی كه برگرفته از ناتواناييهای جسمانی و جنسی است، چنان گسترش و تعميقی در ميان زنان و دختران جامعه يافته است كه نه تنها در انديشه تغيير وضع موجود نيستند، بلكه حتی با عمل و گاه بيان خود در صدد تاييد آن نيز بر مي آيند ! در چنين وضعيتی زنان ايران به عنوان قشر « در خود » ميراث خوار ستم پذيری نسل های گذشته بوده و اين ستمديدگی و ستم پذيری را به نسل های آتی نيز به ارمغان می گذارند. و بدين ترتيب زنان ما تحت ستم ، كودكی می كنند ، تحت ستم ازدواج كرده و مادری و همسری ميكنند و تحت ستم نيز می ميرند. اينان خود خواسته يك تصوير بيشتر از خود باقی نمی گذارند. چهره زنی كه در يك دستش دست كودكی ايستاده بر زمين، در دست ديگر كودكی در آ غوش و در شكم برآمده خود كودكی ديگر. و اين تصوير غير انسانی، نا عادلانه و اين حلقه شوم هرگز روی تغيير ورهايی را نخواهد ديد مگر توسط خودآگاهی خودِ زنان. + نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 0:31 توسط سالار |
خلایق هر چه لایق ! کمی زیادی ، فرهنگ عوام ما پایین است ! زنان و دختران جرات ندارند مثل همه ی زنان و دختران دنیا در جامعه خودشان حداقل از نظر پوشاک آزاد باشند . انبوه چاروارداران متلک پران در خیابان و گرسنگان جنسی که مدار عصبی مغزشان تنها به پایین تنه متصل شده و در کوچه و خیابان شهرهای مختلف انگار منتظر شکار لحظه اند . منتظرند قسمتی از بدن زن یا دختری خودآگاه یا ناخود آگاه بیرون بیفتد تا به پیشانی اش مهر هرزگی بزنند ! زنان و دختران ما از دست مردم خود ما امنیت ندارند به همین خاطر نمی توان به طور کلی همه چیز را به بسیج و منکرات و نیروی انتظامی تعمیم داد . کمی زیادی فرهنگ ما پایین است ! انگار لیاقت آزادی از همه ی ما گرفته شده است . زنان و دختران باید عبوس و ترشیده باشند و سگرمه هایشان همیشه درهم تا بگویند با عفت است ! وگرنه با لبخند و یا اظهار محبت یکی ، چیزی نمانده سرو کولش بپرند ! از آن طرف یارو خیلی هم برای خانواده ی خودش با غیرت است و حاضرست سر خواهر یا مادر و یا همسرش را هم ببرد ! تعجبی ندارد ، اینجا کشور « تضاد » هاست . + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 2:59 توسط سالار |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند ... به جز مداد سفید ... هیچ کس به او کاری نداشت ... همه می گفتند تو بدرد نمی خوری ... ! یک شب که مداد های رنگی ... تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید ... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد ... صبح توی جعبه ی مداد رنگی ... جای خالی او ... با هیچ رنگی پر نشد ... ! خوب به اطرافت نگاه کن ... خوب و دقیق ... مداد سفید زیاده ... یه موقع بهش نگی که به درد نمی خوره ... !؟ شایدم خودت مداد سفیدی ... !؟ + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 2:58 توسط سالار |
از بهمن سال گذشته که رئيس جمهور ! قانون مصوب مجلس شورای اسلامی را به منظور ساماندهی مد و لباس براي اجرا ابلاغ کرد، 3ماه می گذرد. تنوع رعايت می شود اصل و حدود حجاب در قوانين اسلامی پيش بيني شده است ، ولي نوع حجاب و پوشش اسلامی اختياری است. بر همين اساس در استفاده از لباس های تصويب شده در طرح ساماندهی مد و لباس کميسيون در مجلس اجباری وجود ندارد. پوشش ايرانی ، مد ايرانی مطرح شدن ضرورت ساماندهی مد و لباس نشان دهنده عدم موفقيت ما در تهيه الگوهای ملی و ترويج اين الگوهاست ، ضمن اين که يک طرح اگر متکی به محتوا و بنيادی اساسی نباشد، مقطعی و زودگذر و قابل تغيير خواهد بود. منظورم از گفتن این حرفا ترسوندن شما نبود زیاد جدی نگیرید ! تنها کاری که توانایی انجامشو دارن « گیر دادن » است و بس با یه کم پررویی بی خیال می شن ! البته چند دست لباس محلی هم آماده کنین بد نیست شاید از این به بعد به جای شلوار جین ،لباس محلی تنمون کنیم ! ما پسرا که تو فکر روسری هستیم آخه به آرایش موهامون گیر می دن ! + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 1:53 توسط سالار |
اندوه پرست کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچون باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه ی من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش می رویم : چهره ی تلخ زمستان جوانی. پشت سر ، منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 1:25 توسط سالار |
|
| ||||||