|
سوگ قلم و شرف صبح فردا، روز یکشنبه 29 خرداد 1356 ، دوست علی با همسرش به خانه علی رفت . در زد ولی کسی در را باز نکرد مدتی پشت در خانه ایستادند تا اینکه خواهرش شیرین از خواب بیدار شد و از پله های طبقه بالا به پایین آمد ناگاه ، در طبقه پایین و در آستانه ی در ورودی اتاق ، علی را دید که به پشت افتاده و بینی اش به شکلی غیر عادی سیاه شده و باد کرده بود . وحشتزده و نگران به طرف در خانه دوید . دوست علی با دیدن چهره ی رنگ پریده ی خواهر به داخل خانه رفت و با چشمان گرد شده از تعجب ، سر علی را روی زانویش گرفت . همسرش نبض علی را گرفت و دریافت که از تپش ایستاده است . شیرین هم نبض او را گرفت و لحظه ای بعد ، با صدای بلند گریست . شیرین با چشمانی خیس به طبقه ی بالا رفت تا مراقب دختران علی باشد و نگذارد آن ها به طبقه ی پایین بیایند . دوست علی بی درنگ به بیمارستان « سوت همپتون » تلفن کرد و امبولانس خواست . بعد از لحظاتی ، امبولانس رسید و پرستاران هم پس از معاینه تشخیص دادند که علی از دنیا رفته است . اری ، روح علی این پرنده ی بی قرار ، به آشیانه ی جاودانه خود پرواز کرده بود . خبر در گذشت علی به صورت گسترده ای توسط مبارزان خارج از کشور منتشر شد و احزاب و سازمان های مختلف سیاسی با انتشار بیانیه های گوناگون ، از دست دادن او را سوگ قلم و شرف دانستند ، اما مهم ترین روزنامه های ایران ( کیهان و اطلاعات ) پس از دو روز سکوت ! در روز 31 خرداد 1356 این خبر را منتشر کردند که : « مرحوم دکتر شریعتی که برای درمان ناراحتی چشم و کسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود ، در آنجا بر اثر سکته ی قلبی در گذشت ! » و این در حالی بود که علی هیچ گاه ، ناراحتی جسمانی نداشت . دکتر شریعتی بعد از 44 سال زندگی سرتاسر افتخار ، تلاش ، در هاله ای از ابهام از دنیا رفت . پیکر پاک علی در روز یکشنبه 5 تیر 1356 از لندن به دمشق انتقال یافت و در فرودگاه توسط امام موسی صدر و چند تن از شخصیتهای سیاسی و مذهبی استقبال شد و همان روز در میان اشک و ماتم دوستان در جوار صحن مطهر حضرت زینب به خاک سپرده شد. « باور نمی کنم ، هرگز باور نمی کنم سال های سال هم چنان زنده ماندنم به طول انجامد . یک کاری خواهد شد . این کفش تنگ و بیتابی فرار ! عشق آن سفر بزرگ ! ... اوه چه می کشم !! چه خیال انگیز و جان بخش است « اینجا نبودن !» شهید چمران ، به هنگام خاک سپاری علی با چشمان اشک آلود گفت : « ... ای علی ! یاد تو ، نام تو ،گفته های تو ، افکار تو همه برای من نوعی نماز است که مرا به خدا نزدیک و نزدیک تر می کند . تو ای علی ! در همه نمازهای مخلصانه ما حضور داری و ما را در همه ی پروازها به آسمان ها همراهی می کنی . بر همه مجاهدین که در راه حق به افتخار شهادت نایل می شوند ، تو شاهد و شهیدی ... .» ........................................................ زیباترین شعر ، بی تابترین عشق گدازانترین ایمان ، داغترین اشتیاق تب دارترین احساس ، خالصترین گفتار و لطیف ترین دوست داشتن است که در کوره یک دل به هم آمیخته اند و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند به نام اشک ... ! + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 23:47 توسط سالار |
۲۹ خرداد سالروز عروج ملکوتی دکتر شریعتی است. ۳۰ سال گذشت و ما امروزه فقط به نوشته های پر معنایش دسترسی داریم و بس. وصیتنامه دکتر !!! تا آنجا که توانستم خلاصه کردم به طوریکه در اصل متن خللی وارد نشود اما باز هم کمی طولانی است اما درخواستم این است که تا آخر متن را بخوانید. شاید ! دکتر شریعتی را بهتر از پیش بشناسید. امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم... عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردن) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد... من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم...... فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس...... تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای.... اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟.......... و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.......... آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند..... و خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو........... و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند ۱۳/۱۱/۱۳۴۸ ............................................................................ از دیده به جای اشک خون می آید دل خون شده ، از دیده برون می آید دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق می دید که آهنگ جنون می آید می رفت و دو چشم انتظارم بر راه کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟ با لاله که گفت حال ما را که چنین دل سوخته و غرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع کز صحبت تو ، بوی جنون می آید " دکتر علی شریعتی" درود می فرستیم به شریعتی بزرگ و عزیز و ۲۹ خرداد رو به همه
اساتید دانشجویان و همه ملت ایران تسلیت می گم. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 23:27 توسط سالار |
در دوم آذر ماه ۱۳۱۲ در دهکده مزینان از توابع سبز
در باغ « بی برگی » زادم و در ثروت « فقر » غنی گشتم. و از چشمه « ایمان » سیراب شدم. و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم. و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم. و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم. و از « دانش » ، طعامم دادند. و از « شعر » ، شرابم نوشاندند. و از « مهر » نوازشم کردند. و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم. و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم. و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم. «دکتر علی شریعتی» مجموعه اشعار دکتر شریعتی + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 23:35 توسط سالار |
مجموعه آثار شریعتی + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 23:21 توسط سالار |
سلام دوستان عزیز بابت کم کاری چند هفته اخیر و اینکه نتونستم زیاد بهتون سر بزنم ازتون معذرت می خوام . خیلی ها ازم گله کردن که چرا آپ نمی کنم ؟ وقتی آپ می کنم چرا خبرشون نمی کنم ؟ و ... همه ی کم کاریام به خاطر گرفتاری های شخصی بود و از امروز سعی می کنم جبران کنم . اما چند نکته به چند نفر ... ! شیما جون مرسی که سر می زنی ، نظر می دی و ازم سوال می کنی اگه می شه یه امیلی از خودت معرفی کن که من بتونم جواب سوالاتو برات ا میل کنم چون به بعضی از سوالات نمی شه تو وبلاگ جواب داد ... ممنون می شم . سحر جون من بچه نیستم که با کسی قهر کنم گفتم که به خاطر مشکلات شخصی نبودم . از دست اونایی هم که در مورد حرفای ناگفته همکاری نمی کنن شدیدا ناراحتم ... حرف آخر ... هفته ی سوم نوبت قدردانی از دوستان بود اینم یه جور قدردانی بود !!! از همه ی دوستان ممنونم به خاطر همه چیز . ترجیحا اسم نمی برم !!! sali + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 13:27 توسط سالار |
سعیده جون تولدت مبارک ایشالا تولد 140 سالگیت خیلی دوست دارم + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 23:19 توسط سالار
چند روز پیش توسط دوست بسیار عزیزم آیدین به یک بازی دعوت شدم و البته شرکت در این بازی به حکم وظیفه بر دوشم قرار گرفت. بازی تحت عنوان چه کسی بر زندگی من تاثیر بزرگی گذاشته است؟ و من نیز نوشتم ۱- پدرم اولین و تنها کسی بود که همه ی ارزوهای منو بر آب داد . امید های منو با نا امیدی پاسخ داد . از همه ی جهات و سخت ترینش مساله درسی و دانشگاهی بود . ۲ سال از عمرم به خاطر ندانم کاری این عزیز تباه شد . امیدوارم امسال آخرین سال باشه ... ! ۲- اتفاقی که باعث شد تا یه کمی از فشارهای روانیم کم بشه ایجاد وبلاگ و آشنایی با دوستان عزیزی بود که جا داره اینجا از همشون تشکر کنم. ۳-از مقطع راهنمایی توسط پدرم با نوشته ها و عقاید دکتر شریعتی اشنا شدم . پدرم از عقایدش برایم گفت و من نیز مشتاقانه از این نوشته ها استقبال کردم . و امروز ... ۴- اتفاق جالب دیگر اینکه توسط دوست عزیزم ایدین با دکتر سروش اشنا شدم البته از این مقام چیزی نمی دانم و نخوانده ام و در این مورد از ایدین جون می خوام کمکم کنه . ۵ - وجود دوستی که منو بیشتر از همه دوست داره همواره منو راهنمایی می کنه . همواره به یادمه . محرم اسرارمه . مهران عزیز . به نظرم اگه مهران نیود من الان لبه ی پرتگاه زندگی بودم ... و اما: به رسم بازی من نیز از نویسدگان چند وبلاگ برای تداوم بازی دعوت میکنم تا دوستان بگویند که چه اتفاق یا اشخاصی بزرگترین تاثیر را بر زندگی آنها گذاشته است؟ ۱ - مهران ( نرگس جونم ) ۲ - سحر ( تو گوشم بگو دوست دارم) ۳ - لیلا ( ته تغاری ) ۴ - ابروایرونی ( ابرو ایرانی) ۵ - ساناز ( داستان سرا ) sali + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 18:32 توسط سالار |
یکی از دوستان عزیز برام کامنت گذاشته بود و پرسیده که چرا بخش حرفای ناگفته دیر به دیر آپ می شه ؟؟! باید در جواب این دوست عزیز بگم که حرفای ناگفته هفته ی دوم و چهارم هر ماه درج می شه ولی بد بختیه من اینجاست که کسی با من همکاری نمی کنه البته به جز آیدین جون و بهاره خانم ! از خیلی ها خواستم که بنویسن اما از من اصرار و از دوستان انکار ... ! یکی می گه وقت ندارم اون یکی : حوصله ندارم یکی می گه سواد نوشتن ندارم اون یکی :دلم حرف نداره یکی می گه من حرف دلمو به کسی نمی گم اون یکی : بابا من عاشقم یکی می گه نوشتم برای امیل زدم ولی هرگز نمی رسه یکی می گه بابا یه چیزه الکی بنویس بزار بره جل الخالق ... ! یه چیزی هم بدهکار می شم ... ! عزیزان لطفا همکاری کنید برام امیل بزنید منتظرم sali + نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 2:36 توسط سالار
حرفای ناگفته یک دختر جوان
این ماجرا حقیقتی ست تلخ و در یکی از مکانهای تفریحی شهری که فعلا در آن ساکن هستم اتفاق افتاده مکانی که عده کثیری از مردم شهر برای ورزش کردن هر روز صبح اونجا می رن . دختر جوانی با ۲۲ سال سن به عادت روزانه ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شه ، لباس ورزشی پوشیده و به طرف دریاچه حرکت می کنه ، ورودی دریاچه ماشینشو پارک می کنه و بنا به برنامه ی روزانه شروع می کنه به دویدن دور دریاچه ای به طول ۷ کیلو متر ... وسطای راه دل درد شدید زمین گیرش می کنه و از ادامه راه باز می مونه ، چند تا خانم دورش جمع می شن وقتی می بینن این دختر جوان نمی تونه ادامه بده تصمیم می گیرن از کسانی که داشتن با ماشین دور می زدن کمک بگیرن که سرو کله ی ماشین گشت نیروی انتظامی پیدا می شه به یه درجه دار و ۲ تا سرباز ؛ خانم ها دختر جوونو سوار ماشین می کنن تا اون ور مسیر پیاده شه و با ماشینش برگرده خونه . ماشن گشت یه کمی از خانم ها دور میشه تغییر مسیر می ده و به بیراهه می زنه ، دختر جوان می ترسه می خواسته پیاده شه که از پشت بهش دست بند می زنن ... ! سه تا مامور قانون با یه دختر مظلوم وسط دشت و بیابون ... ! ماموران قانون دست به کار می شن و شروع می کنن به ... بازی با دختره از لبو لوچه گرفته تا پائین تنه !!! دختر جوون می مونه زیره دست ماموران قانون !!! دختره هر چی مقاومت می کنه بیشتر کتک می خوره طوری که کل بدنش سیاه و کبود می شه ... وقتی کاره ماموران قانون !!! تموم میشه دختر رو وسط برو بیابون ول می کنن دختر بی چاره با هزار مصیبت خودشو به ماشین می رسونه و میاد خونه ! و برای همیشه از ورزش کردن دست بر می داره بعد معاینات پزشکی معلوم میشه که دختر خانم از نظر جنسی سالمه این دختر جوان سکوت کرد ، سوخت و ساخت به خاطر ابروش و شکایتی نکرد و این داستانو جز دوستان صمیمیش به کسی نگفت تا زمانی که حاظر شد این حرفاشو تو وبلاگه من درج کنه این اتفاق مربوط می شه به مرداد سال ۸۵ . می خوام بگم که ادعا می کنن لباس مقدس تن کردن ، برای وطن و ناموس من و تو دارن خدمت می کنن ، اما افسوس که فقط و فقط دارن از این لباس سو استفاده می کنن وقتی سرباز آمریکایی در عراق به دختر یا زن عربی تجاوز می کنه یک هفته می شه داغ ترین خبر رسانه ها ، ولی سربازای خودشون ... ای کاش به جای اینکه به فکر مردم فلسطین و افغانستان و عراق بودن به فکر مردم خودمون بودن !! منتظر نظرات شما دوستان هستم sali + نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 2:18 توسط سالار |
صحبت از پژمردن يك برگ نيست وای جنگل را بيابان می كنند + نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 22:27 توسط سالار |
این مطلب برام جالب بود برای همین از وبلاگ مهران کش رفتم امیوارم ناراحت نشه
اين عکس بعد از چند ساعت از گزارش راديو زمانه حذف شد. تذکر ماموران نیروی انتظامی به دختران جوان در مورد بدحجابی باعث درگیری در میدان هفت تیر تهران شد. به گزارش کانون زنان ایرانی، روز یکشنبه در پی اجرای طرح مبارزه با بدحجابی، تعدادی از ماموران ویژه این طرح با دختران جوان درگیر شدند. بر پایه این گزارش، به گفته شاهدان عینی، ماموران سعی در دستگیری و بازداشت این زنان داشتند و با مقاومت آنان چند تن از مردان حاضر در میدان هفت تیر نیز با ماموران به بحث پرداختند. یکی از مغازه داران میدان هفت تیر در این باره گفت: "ماموران زن به سه دختر25 تا 30 ساله در باره حجابشان تذکر دادند، اما این تذکر با لحن تندی انجام گرفت که باعث برانگیختن واکنش آنها شد. یک پلیس زن سعی داشت با کشیدن دست یکی از دختران سعی در سوار کردن او به ماشین داشته باشد، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پای خود به ساق پای زن جوان زد. این ماجرا باعث دخالت مردم شد. این سه زن سرانجام توسط حاضران در میدان هفت تیر از صحنه خارج شدند و با یک ماشین سمند از صحنه دور شدند." اینم جامعه اسلامی و هنر سربازان امام زمان ...! + نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 18:7 توسط سالار |
نیروی انتظامی تهران اعلام کرد که سه مامور نیروی انتظامی ورامین به یک دختر 28 ساله که به عنوان بدحجاب بازداشت شده بود، تجاوز کردند. یک دختر اصفهانی هم پس از آزاد شدن از بازداشت نیروی انتظامی خودکشی کرد. در کرمانشاه هم هفته گذشته معاون حراست دانشگاه به یک دختر دانشجو تجاوز کرده بود. به دنبال این فتوحات ، سردار رادان گفت: « برخورد قاطع با اراذل و اوباش، مرحله دوم طرح امنیت اجتماعی است.» ظاهرا در مرحله دوم قرار است به اراذل و اوباش تجاوز شود + نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 17:51 توسط سالار |
|
| ||||||