|
وای به حال آنانی که وطنی ندارند وای به حال آنانی که ملیت خود را نشناسند وای به حال آنانی که قهرمانان ملی معاصر خود را فراموش کرده باشند وای به حال ملتی که از مرگ هراس به دل راه دهد به نام او آغار می کنم ، به یاد او می نویسم به نام کسی که اگر امروز صدایی برای حق برپاست و اگر ندایی برای آزادی شنیده می شود از وجود اوست به نام مرد دلاور آذربایجان که امروز زندانی ست و حدود یک سال هست که در جهت اعتراض به نارضایتی ها در زندان ، یک بار به مدت 57 روز و بار دیگر 31 روز اعتصاب غذا کرد. به یاد جوانی 18 ساله ، از تبار خوزستان که به طناب دار آویخته شد . گناه جوان 18 ساله ، بی گناهی و معصومیت چشمانش بود که با وعده آزادی پای طناب دار رفت و در ملا عام ، مقابل چشمان مادرش دار فانی را وداع گفت . نوشتم به یاد و خاطر تمامی فدائیان آزادی ، به خاطر ازادی هر چه زود تر عباس لیسانی دلاور آذربایجان و شادی روح علی ... استوره ی مقاومت خوزستان + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 22:24 توسط سالار |
Bu Gun senin Dogom Gunun Dur Bu Gun sene ve senin Ayilene Qutlu olsun ََUmid ederimki her zaman Bashi uja yashiyasan aydin 25 تیر تولدت ایدین جونم ... کلیک کن ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 13:58 توسط سالار |
در کوچه پس کوچه های زندگی ،اواره و سر گردان قدم می زدم ،فکرم سخت مشغول بود . متوجه اتفاقات پیرامونم نبودم ، ناگاه صدایی نا آشنا و لطیف سلام کرد و حالم پرسید !!؟ من نیز به رسم ادب سلامش دادم و احوالی از ناشناس پرسیدم ! از این غریب ناشناس خواستم خودشو معرفی کنه ! ناشناس گفت : من ناشناسم ! تا حدودی با ناشناس آشنا شدم ، کمی با هم قدم زدیم و کنار باغ زندگانی ایستادیم ، می خواستیم چیزی بخوریم ولی نه از میوه های باغ زندگانی ! رفتیم داخل باغ نشستیم و سفره ی دلمان را پهن کردیم ، سفره را با خاطرات شیرین و تلخ زندگی ، رنج و خوشی ها و شراب زهر آگین روزگار نامردان چیدیم و شروع کردیم به تقسیم سفره ی دلمان که باهم چیده بودیم ... ناشناس دیگر برایم ناشناس نبود ! ناشناس برایم آشنا بود و یه دوست ناشناس ! دیگر از غم و غصه خبری نبود هر چی بود صداقت بود و خوشی . نا شناس قول داده بود همدم شبهای سکوت و تنهاییم باشه تا سپیده دم نا امید ... چه قدر منتظر چنین شبی بودم ، انتظار به پایان رسید و دیشب ناشناس در خانه ام را زد ، با صداقت همیشگی و با روحی لطیف و آزرده . شب خاصی بود ، آمده بود حرفی به من بگوید ، حرفی که چندین روز در دلش سنگینی می کرد . یک ساعتی گذشت ، شروع کرد به تعریف ماجرا ، داستان را گفت و اینکه چرا سر کلاس المپیاد نمی رود ، المپیاد شیمی !!! مثل برادر نه ، مثله یه دوست سعی کردم نصیحتش کنم تا دوباره شروع کنه ، او نیز به ظاهر راضی شد . داشتیم حرفهای دلمان را به هم پیوند می دادیم که متوجه چیزی شد ، ای کاش هیچ وقت متوجه نمی شد ، عین همان چیز را از من خواست و من به ناچار قبول کردم و چه اشتباهی !! ناشناسه آشنای من ، رفتارش ، کردارش عوض شد و شروع کرد به بازرسی من ، همش سوال پیچم کرد احساس کردم دیگر مرا نمی خواهد ، تازه متوجه شدم که او از من یک فرشته برای خودش ساخته و من چه ساده دنیای خیالات او را ویران کردم ... او مرا فرشته ای برای خود نامیده بود اما من جز انسان که نه ، موجودی به ظاهر انسان و شاید در آن لحظه حیوانی به ظاهر انسان بیش نبودم ، هیچ نمی گفتم و فقط گوش می دادم ، شاید در آن لحظه بهترین کار ممکن بود ، هیچ ابزاری برای دفاع از خود نداشتم . احساس کردم نگاه نا آشنا نسبت به من عوض شده و از اوج خیالات او سقوط کرده ام به پرتگاهی که تهش ناپیداست ، احساس کردم دیگر دوستم ندارد و از هم نشینی با من سخت پشیمان است ، ظاهرش خبر نمی داد اما می توانستم از تپش های قلب کوچکش حس کنم ! می خواستم او را ترک کنم اجازه نداد ، فکر کردم هنوزم منو می خواد ، ماندم و از او خواستم وقایع این شب تاریک رو فراموش کنه ، ظاهرا قبول کرد . تازه یادم افتاده بود بود که حافظه ی ادما دکمه ی حذف نداره ! افسوس که این فراموشی ظاهری بود ... ناشناس من به ظاهر همه چیزو فراموش کرده بود و باز همان ناشناس چند روز پیش شد ، احساس کردم من برای او همان فرشته ی دنیای خیالش هستم اما همه ی اینا ظاهری بود ... حال می دانم که ناشناس کوچولوی من ، فرشته اش را گم کرده و دلش شکسته ! نمی دانم ... پشیمانم ... و دوستش دارم ... اما افسوس ... ................................................. نویسنده : این پست مخاطب داره ناشناس + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 13:35 توسط سالار |
چه خوشبخت است آنکه کسی را دوست می دارد ، عشق می ورزد ، او بر روی این زمین ، در میان این کوچه و بازار و انبوه سایه هایی که چون اشباح خیالی می گذرند ، یکی را می بیند . احساس می کند که در میان این خلوت خالی ، یکی وجود دارد . هر جا او نیست ، کسی نیست ، هیچ کس را نمی بیند ، تنهایی است و خلوت و تعطیل ! هر جا اوست ، جمعی هست ، شلوغ و بیا و برو . در این کویر خلوت ، سایه ی دهی و صدای پای آدمیزادی را می بیند و می شنود . دکتر شریعتی ........................................................ و اما هفته ی سوم و قدردانی از نوع تبلیغات : ۱- شاهین جونم ۲- ... ؟ ... ۳- وبلاگ گروهی چند دختر جوان ! اینم یه نوع قدردانی بود ! سر بزنید .... ممنون . + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 23:15 توسط سالار |
چند روزی به هشتمین سالگرد تظاهرات خونین تیرماه 1378 کوی دانشگاه تهران و دانشگاه تبریز نمانده است. 8 سال پیش، در تیرماه 1378 دانشجویان با در دست گرفتن پرچم دمکراسی و آزادیخواهی در برابر نظام استبداد مذهبی صف آرایی کردند و به فاصله چند ساعت بسیاری از مردم را در صفوف خود دیدند تا حرکت دانشجویی با یاری مردم با قدرت تمام پیگیری شود. حرکتی که اگر اقدامات فریبکارانه اصلاح طلبان حکومتی را پیش روی خود نمی دید قطعا به نتایج ارزشمندی رسیده بود .... به پاس تلاش های اکبر محمدی اسطوره مقاومت دانشجویی، عزت ابراهیم نژاد، فرشته علیزاده و دیگر شهدای این راه شمعی روشن خواهیم کرد. به نام آزادی به نام پیشانی کامل،پیشانی ژرف به نام چشمانی که من می نگرم و دهانی که می بوسم امروز و هر روز به نام امید مدفون به نام اشک ها در ظلمات به نام ناله هایی که می خنداند به نام خنده هایی که می گریانند به نام خنده های کوچه و ملاحتی که دستهای ما را می بندد به نام میوه های غرقه در گل بر زمینی زیبا و خوب به نام مردان زندانی به نام زنان تبعیدی به نام همه آن یاران ما که گردن ننهادن به ظلمت به شهادت و قتل آمده اند بر ما است که خشم را شخم زنیم و آهن را طالع کنیم برای نگه داری تصویر بلند بی گناهانی که همه جا جرگه می شوند و همه جا به پیروزی می رسند sahar نویسنده : برای اینکه پستم کلیشه ای نباشه توضیحات اضافه ندادم و خواستم از اسطوره های مقاومت یادی کرده باشم . نوسنده : نظرات پست قبلی رو من حذف نکردم ، به طور تصادفی کل مطلب با نظراتش حذف شد و مجبور شدم دوباره پست کنم قابل توجه اونایی که فحش دادن به نویسنده .... !! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 23:23 توسط سالار |
بنزین سهمیه بندی ، زندگی مبهم ، آزادی نا مفهوم ، آسایش تعطیل و حلقه ی محاصره تنگ تر و تنگ تر ... جامعه ی گوسفندی لایق حکومت گرگ ها است ... تو که لیاقت نداری ار حق خودت دفاع کنی تو که زیر پات نفت .... تو که زیر پات طلا ... تو که خاکت طلاست ...تو که گرفتاری .... تو که چندین ساله که رنگه پول و خوشبختی ندیدی ...باید سوخت و ساخت ؟؟؟ بخوان حرف یزنی تشریف می بری انفرادی ، آب خنکم بهت نمی دن ...پس باید سوخت و ساخت !!! چون روشنفکران زندان اوین حال می کنن و اراذل و اوباش کوچه و خیابون و خونه ی مردم .... !گناه مردم بی گناهی ست ....نه گناه مردم بی گناهی نیست ، گناه مردم حاضر شدن سر صندوق های رای و دادن رای به بی کفایتان حکومتی ست ، گناهی که عذابش زود گریبانتو گرفت خیلی زود تو همین دنیا !!!خیابونا خلوت ... کوچه باراز ساکت ... مردم کم حوصله ... همه به فکر چک های بی محلی که کشیدن ... همه به فکر مطالباتشون که چندین و چندین سال تو ادارات دولتی خوابیده .... همه به فکر حقوق های عقب افتاده ... همه به فکر اجاره خونه ... همه به فکر زن و بچه .... همه به فکر پارکینگ برا ماشیناشون ... !!!نه از شرایط راضی ، نه حال اعتراض ...نه حق اعتراض ، نه جرات اعتراض ...پس مردم ایران نفس نکش ، حرف نزن ، از حقت دفاع نکن ، زندگی نکن ، آسوده نباش و ...مردم ایران جهنمی که همه ازش دم می زدن اینجاست !!! جای دوری نرو ...sali + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 11:44 توسط سالار |
سلام ممنون از حضور گرمتون چند نکته در مورد پست قبلی یعنی « ما متهمیم » 1) هدف من از این پست بیشتر جنبه ی نظر سنجی داشت و می خواسم نظر دوستان عزیزمو بدونم . نه تحمیل عقاید بود و نه توهین ... ! 2) ممنون از همکاری دوستان عزیز که کامنت گذاشتن چه اونایی که موافق بودن ، چه اونایی که انتقاد کردن و بعضیا تهدید و نزول عذاب الهی برای بنده ... ! 3) اصلا دوست ندارم در مورد کامنت ها حساسیت نشون بدم و سخت گیری کنم و بعد از سانسور درجشون کنم ( آخه طرفدار آزادی بیانم ) ولی دوست عزیزی که کامنتتو پاک کردم ادعای خداوندی نکن !!!!! + نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 22:50 توسط سالار
دین « نه » ( بخش پایانی با تلخیص ) پدر ، مادر ! نماز تو یک نوع ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه ی بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی ، نه فلسفه ی حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی .... ... بعد از ده سال – که من ورزش سوئدی کردم و تو نماز کردی – من فردی می شوم با زیبایی اندام و ورزشکار و با نشاط و سالم اما تو وارفته ی پخمه ی به هم در رفته ای که دماغت را اگر بگیرند جانت به در می رود ! تمام نتیجه ی کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز در آورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نماز گزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم ! بیائیم واقعا با هم بررسی کنیم و ببینیم کدامیک باخته ایم و کدامیک برده ایم ؟ تو می گویی : نماز خواندن با خدا سخن گفتن است . تصورش را بکن کسی که با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد ، اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید ؟ فقط تمام کوشش این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر کند ! اگر هنگام حرف زدن ، « ص » را « س » تلفظ کند ، حرف زدنش غلظ می شود ، اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید ، غلط نمی شود ! من در تمام تاریخ شماها را دیده ام که با التماس و اصرار و اخلاص دارید از کسی چیزی یا چیزهائی طلب می کنید اما نمی دانید آنچه می خواهید چیست ؟ اگر کسی ، روزی پنچ بار و هر بار چند بار ، با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس ، پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری ، چیزی را از شما بخواهد و ببینید که ، با وسواس عجیبی خواهش خود را تلفظ می کند اما خودش هم نمی فهمد که چه در خواستی از شما دارد ، چه حالتی به دست می دهد ؟ شما به او چه می دهید ؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه و ترس از شما هم انجام می دهد چه می کنید ؟ و چه باید بکنید ؟ گوشتان را پنبه نمی کنید ؟اگر خدا هم از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه ی مخصوص « ضد شعور » دارد بدش می آید ، همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله ، از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای « دنیا ی سوم » تا در چنگ استعمار ، همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب ، بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند ، و در آرزوی بهشت آخرت ، در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش ذلت و جهل و فقر ، خود ، « ابولهب » باشد و زنش « حمالة الحطب » !!! و اگر خدا ترحم کند ، در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند .... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این « مذهب دوری » به همان نقطه ای می رسد که صبح آغاز کرده بود ! با چشم بسته ، تا نبیند که چه کند ، و با پوز بسته ، تا نخورد از آنچه می سازد ! و این است « بنده مومن » ! آنچه « عفت » و « تقوی » می گویند و این است « مومن بنده » ! آنچه «بی نظیری » و « زهد » معنی می کنند . مرا در دنیای سوم و در برابر چشم های تیز خصم و پوزه ی دریده ی غرب غارتگر – که می بیند .و می بلعد – به چه می خواهی ؟ کجایی پدر مومن من ، مادر مقدس من ؛ وای بر شما نماز گزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز ! در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل ، بت های قرن : خداوندان زمین را ! بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سر زمین محمد نیستند !!!
.............................................................. دین « نه » (بخش دوم ) تو با آن استخاره می کنی و بجای « انتخاب» و « تصمیم » ، « عمل » و « قضاوت» و «فهمیدن » و « اندیشیدن » ... - که کار انسان و ارزش امتیاز انسان است - ، با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی می کنی و لاتاری و بخت آزمائی می کنی ؛ من - فرزند تو – با اینکه به وحی عقیده ندارم ، حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم ؛ به هر حال این یک « کتاب» است با آن بازی نمی کنم ، به عقل هم اهانت نمی کنم ؛ من به کمک علم و پرورش ذهن و اگاهی و شهور و تحقیق و مشورت و مراجعه به افراد مطلع و متخصص ، عقلم را به کار می اندازم ، منطقی می اندیشم ، اگر هم روزی معتقد شود که قران تو « کتاب هدایت » است ، آن را « می خوانم » تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های انرا ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگی پیدا کنم نه با استخاره ! چشمهایم را باز می کنم و متنش را می گشایم و به دنبال مطلبی می گردم تا ببینم که چه گفته است ،نه اینکه چشمهایم را ببندم و شانسی و تصادفی لایش را باز کنم و جمله یا کلمه اول بالای صفحه ی راست را تماشا کنم که چه نوشته است ؟ و طبق آن در کار خودم تصمیم بگیرم و درباره ی مساله ای یا شخصی قضاوت کنم ! پدر جان ، من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه درسی ام چنین بازی هایی کند اوقاتم تلخ می شود ! پس اگر من کتابی را که بدرد خواندن نمی خورد – ولو نویسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که به درد خواندن می خورد ، اوقاتت تلخ نشود ! ........................................................................... دین « نه » (بخش اول) تو دین « نه » به من دادی ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راههایی که به من نشان دادی ، پیشنهادهائی که داشتی ، شکل زندگی و ارزش های اخلاقی که به من ارائه کردی ، این است : نرو ، نکن ، نبین ، نفهم ، احساس نکن ، ننویس ، نخوان ، نه ، نه ، نه ... ! اینکه همه اش نه شد ؛ من به دنبال دین آری هستم که بمن نشان بدهد که چه بکن ، چه بخوان و چه بفهم ! بقول یکی از نویسندگان : وای به حال دینی که « نه » در آن بیشتر است از « آری » ! و از تو من یک « آری » نشنیدم ! پدر ، مادر ، بزرگتر ... ! کتابی برای نخواندن ! قرآنی که به آن معتقدی به چه کار من می آید ؟ من نمی دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمی دانی تویش چیست ! از این جهت من کافر و توی مومن هر دومان همدرس هستیم ، منتهی من به آن کار ندارم – چون کتابی که به درد خواندن نخورد به چه درد می خورد ؟ - اما تو مرتب می چسبانیش به چشمت و سینه ات ، پهلویت ، به قنداق بچه ات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت . تا آنجا که من دیده ام ، این کتاب برای تو فقط مصرفش همیشه این بوده که : وقتی از خانه ات بیرون می آیی ، چند جمله از انرا به قفل در خانه ات پف می کنی ! من یک قفل فنی و محکمی می خرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد ، با تکنیک بسته شود نه با پف ! تو برای سلامت و مصونیت جمله هایی از آنرا دور خودت پف می کنی ، یا نسخه هائی از آن را به آستر جلیقه ات می دوزی یا بگردن خودت یا گاوت می آویزی ! من می روم واکسن می زنم و از دکتر متخصص نسخه دوا می گیرم بنابرین به قرآن تو نیازی ندارم ! دکتر شریعتی + نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 15:9 توسط سالار |
|
| ||||||