تبليغاتX
صدای سکوت

صدای سکوت

                     

سر برج :

یه بخش جدید تو وبلاگم

هر ماه کامنت هایی رو از دوستان عزیز انتخاب می کنم در آخره هر ماه ( سر برج ) تو وبلاگ درجشون می کنم ، بعضی  از دوستان کامنتهایی می زارن که حیفه پشت پرده بمونه ، واقعا ارزششون  بیشتر از ایناست

امیدوارم بهترین ها رو انتخاب کرده باشم .

و اما کامنت ها :

 

اول از قاصدک عزیز شروع می کنم ، واقعا کامنتهای جالبی می زارن که چندتاشو انتخاب کردم 

 

... ويليام شکسپير ميگه: هميشه به کسی فکر کن که تو را دوست داشته باشد نه به آن کسی که تو او را دوست داشته باشی .

 

... آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور می كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهی خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختی ما در آن ايامی است كه به نقايص زندگی خود توجه داريم و خوشبختی ما در لحظات كوتاهی است كه به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازيم .

 

...در انتظار کسی باش که مايل باشد حتی در زمانی که در ساده ترين لباس هستی،تو را به دنيا نشان دهد .

 

نازنین عزیز :

 

...  هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم
فقط هنگامی قادر به پروازیم
که به یکدیگر بپیوندیم

 

... درد ان نيست که فراموش کنی دنيا را ، نام آدم ها را ، آرزوها را، حسرت ها را،درد آن است که از ياد عزيزان بروی و فراموش کنندت دل ها ، و بر آنجايی که سويش بال گشودی ديگر ،به راهت منتظر نيست کسی .

 

ناشناس خیلی خوب نوشته :

 

... بعضی چیزها را باید بدون واسطه تجربه کرد....برای داشتن...برای احساس کردن بعضی چیزهاباید از بعضی چیزها چشم پوشید.
مثل تجربه ی خیس شدن زیر باران... تجربه کردن باران زیر چتر بی معناست.باید...چتر را بست و از خیس شدن نترسید تا احساسش کنی...!
عزیزم....
کاش برایت انقدر عزیز باشم که بخواهی ...بدون تردید...مرا بدون چتر تجربه کنی...!
ان وقت هر انچه دارم از ان تو ........!!!
غیر از این باشد...
هرگز روی چترت نخواهم بارید.

 

دایی جونم :

 

... دوست دارم خلاق باشی .كلمه ای ، جمله ای زيبا خلق كني.آزادی در درون من و توست .فقط روزی دركش ميكنی كه از جبر وجودت از جبر خويشتنت از جبر جامعه ات از جبر تاريخت رهايی يابی .خودت را در ياب .و بدان انهايی كه امروز اسمشان بر زبان ملتهای دنيا جاريست (ستارخان و باقرخان  و.....) خودشان را برتر از دنيا تصور ميكردند و نه اسير زمان .....؟

 

سحر : 

 

...آنکه هیچ نمی داند؛به هیچ چیز عشق نمی ورزد.آنکه از عهده ی هیچ کاری بر نمی آید؛هیچ نمی فهمد.آنکه هیچ نمی فهمد؛بی ارزش است.
ولی آنکه می فهمد؛بی گمان عشق می ورزد؛مشاهده می کند؛می بیند...هر چه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد؛عشق

 

بزرگتر است...هر که فکر کند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی؛از انگور چیزی نمی داند.(پاراسلسوس)

 

یلدا جون که کم پیدا شده :

 

... داستان عشق چندان مهم نیست ٬ مهم آن است که انسان توان عاشق
شدن را داشته باشد . عشق تنها دریچه ای ست که می توانیم از طریق آن
به ابدیت بنگریم

 

شقایق :

 

... درویشی را گفتند:با ما از ذهن سخن بگو و این که چرا نمی تواند حقیقت را ببیند و درکش کند؟ درویش کاغذ سفید و بزرگی را با میخ به دیوار کوبید و نقطه ی سیاهی بر ان نقش زد.ان گاه از مخاطبان پرسید:چه میبینید؟گفتند:نقطه ای سیاه
درویش گفت:البته در این جا نقطه ی سیاهی هست اما چرا سپیدی دورش را نمی بینید؟
شما چطور؟
شما اول سیاهی رو می بینید یا سپیدی رو؟

 

افسانه هم گفته :

 

... افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعيه

 

و اما اخری ، دوست عزیز با اسم مستعاره ما :

 

... هرگز از مرگ نهراسيده ام

گر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود ، هراس من همه باری

مردن در سرزميني است - كه مزد گوركن ، از آزادی انسان

بيشتر باشد ...


احمد شاملو

 

...............................

 

نوسنده :

·        خوشحالم که دوستای قدیمی کم کم  پیداشون شده !

·        دیشب یکی از دوستان بهم گفت : ای شیطون خودت برا خودت کامنت می زاری  ! مگه من مغز خر خوردم دوست عزیز !

·        نمی دونم چرا این کامنتا بیشتر از طرف خانما بود ؟ ابروی هر چی مرد به فنا رفت !

·        بعضی کامنتا به صورت خصوصی پست شده بودن که درجشون نکردم ... خصوصیه داداش !

·        اینارو کش نری ؟

·        نظر شما در مورد این بخش چیه ؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 21:46 توسط سالار |


                         

خیلی سخته ، خیلی ، زنده باشی و زندگی کنی اما اصلا نفهمی چرا و برای چی زندگی می کنی ؟ این مسیر به کجا ختم می شه ؟ قله سعادت ؟ یا پرتگاه ضلالت ؟ همچنان جلو و جلو تر می ری ، ساعت ها ، روزها ، هفته ها و سال ها اما بی هدف !مثل ابهای خروشان در حال حرکت ، حرکت در مسیر زندگی ، مسیری که صخره داره ، جاهای عمیق و کم عمق داره و شاید پرتگاهم داره که با سرعتی عجیب از اوج پرتت می کنه  به حضیض ، با این حال دوست داری ، شایدم مجبوری ادامه بدی ، چرا زندگی اجباره ؟ چرا مجبوری زندگی کنی ؟اعتقاد دارم در چهار دیواری زندگی حبس شدم تا ابد ، حبس انفرادی ، کسی تو زندگیم قدم نمی زاره ، شاید پدر و مادرم زندان بانانی هستند که فقط برام اب و غذا میارن !زندگی زندان ست که تا به حال رد پایی از یک همدم در آن به جا نمانده است چرا ؟ نمی دونم ! شایدم نمی خوام بدونم و نخواستم بدونم . زندگی زندانی ست که دیواراش یکی یکی سرم خراب می شن ، دیوارایی که همچون دوستان من بودند یعنی من لیاقت دوستی و دوست داشتنم ندارم ؟ که این چنین سرم فرو می ریزند ؟زندگی شاید زندان نبود ، شاید باغ پر از میوه ای بود بود که تو انتخاب میوه هاش اشتباه کردم ، شاید نفهمیدم به کی باید اعتماد کنم  و به کی بی اعتنایی ؟زندگی زندان نبود ، شاید ترازوی نا متعادلی بود که دادگاه سی تیر ماه و سی مرداد و بهم یاد آوری کرد

 و شاید زندگی شکنجگاه جسم و روحم بود !

 

......................

نویسنده :

                   اینم یه جورش بود ...

                   با تشکر و قدردانی از اونایی که یه جورایی کامنت گذاشتن یادشون رفته ...

          لعنت به سیم کارت ایران سل که هر کثافت چوپان صفتی رو صاحب تلفن همراه کرد  تا بنده ساعت ۵:۲۰ دقیقه بامداد وبلاگ آپ کنم ...

                

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 5:17 توسط سالار |


       

قضا و قدری که تو معتقدی ، می گوید هر کار که می شود و هر کس هر کاری می کند ، هر شلاقی که بازویی می زند و گرده ای می خورد و هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود و هر ستمی که افرادی می کنند و اقوامی که می کشند ، همه پیش از من و تو نوشته شده و لایتغیر است . پس جنایتکار  نمی تواند جنایت نکند ! و قربانی نمی تواند نشود ! و گناهکار  نمی تواند پاک بماند ! و پاک هم نمی تواند گناه کند ! بنابراین ، یعنی هر چه که هست و هر چه که بوده و هر چه که خواهد بود ، نه دست من است ، نه دست تو ؛ پس نه جنایتکار  مجرم است و نه جنایت پذیر مقصر  . در فقر ، نه غارتگر مجرم است نه غارت شده ماجور ! در قتل عام نه ، آنکه خون را می مکد مجرم است و نه انکه خونش را مکیده اند محق ! همه چیز ، اراده ی من و اراده تو ، مسئولیت من و تو ، انتخاب « جانی بودن »  و یا انتخاب « قربانی بودن » ، سرنوشت ستمگر و سر نوشت ستمدیده – همه – از پیش در یک نظام جبری و قعطی لایتغیر ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته ببینیم . من از این چهار چوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم ، رفتم به دنبال فکری یا به دنبال مکتبی  یا فلسفه ای که انسان را مسئول سر نوشت خود می داند ، یا اصلا رفتم به دنبال بی اعتقادی و لاابالیگری و نهیلیسم . اگر خدا هر چه دلش بخواهد می کند ، من هم در چه دلم بخواهد می کنم ، چون تو می گویی هر کس هر چه می کند خدا خواسته است و خدا کرده است . اگر جبر الهی راست است ، قید اخلاقی بی معنی ست ! اگر همه چیز جبر است ، همه  کس آزاد است . تو مگر همیشه نمی گوئی از قول پیغمبرت که « آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بد بخت در شکم مادرش بد بخت ؟ » انصاف بده پدر ، مادر ، جهان بینی تو یک « جهان بینی  شکمی » است . بشریت و اخلاق و اراده و مسئولیت و خیر و شر و کار و فکر و سر نوشت و سر گذشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت و ... همه یعنی  «  کشک » ! همه این ها به شکم هامان مربوط است . تعجب می کنم که چرا از شهامت علی ستایش می کنی ؟ چرا بر شهادت حسین می گریی ؟ چرا از قساوت شمر خشمگینی ؟ اصلا قاتل حسین شمر بود ؟ یا .... العیاذ بالله !!! می بینی این دین تو سر از کجا در می اورد ؟ هم به ضرر خلق است و هم خدا ! فقط به درد شمر می خورد !

این بود ، پدر، که ایمان شکمی تو را رها کردم و اگزیستانسیالیست شدم و معتقد شدم که من می توانم سرنوشت خودم و جامعه خودم را بسازم ، تقدیر من بدست خود من است و با اراده ی خود و به انتخاب خود من ؛ به آن ساتری که معتقدم کی می گوید :« حتی کسی که از مادرش فلج به دنیا می اید ، اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است » ! ببین تا کجا اراده و ازادی انسان را نشان می دهد ؟! این طرز فکر سارتر  مادی . لامذهب ات و آن بینش توی معنوی و مذهبی  !

 

 

                                                                                                           دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 21:41 توسط سالار |


                

  

سلام عزیزان

راستش حال خودم از وبلاگ خودم به هم می خوره چه برسه به شما ... !

همش شده چرت و پرت ... چند روز رفته بودم مثلا مسافرت ، مسافرت کاری و کارگری !

وقتی هم که بر می گشتم یه دختر 5 – 6 ساله رفت ریز ماشینی که سوارش بودم ، وقتی بر گشتم دیدم که   همه ی کارام به گند کشیده شده به خصوص مساله سربازی و ....  بد تر اینکه خیلیا باهام قهر کردن و شدیدا از دستم ناراحتن که چرا به وبلاگشون سر نزدم ولی ای کاش می فهمیدن جایی که من بودم سر یه لیوان اب دعوا به را می افتاد چه برسه به اینترنت و وبلاگ و ....

به هر حال برگشتم و در حال حاضر زنده ام که امیدوارم هر چه زود تر تموم بشه و زمان مرگمون فرا برسه !

اما یه نظر داشتم که خیلی حال داد :

 

بعضی چیزها را باید بدون واسطه تجربه کرد....برای داشتن...برای احساس کردن بعضی چیزهاباید از بعضی چیزها چشم پوشید.
مثل تجربه ی خیس شدن زیر باران... تجربه کردن باران زیر چتر بی معناست.باید...چتر را بست و از خیس شدن نترسید تا احساسش کنی...!
عزیزم....
کاش برایت انقدر عزیز باشم که بخواهی ...بدون تردید...مرا بدون چتر تجربه کنی...!
ان وقت هر انچه دارم از ان تو ........!!!
غیر از این باشد...
هرگز روی چترت نخواهم بارید...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 0:5 توسط سالار |


 

ای كاش می شدآنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازدیگران گرفت،


و ای كاش می شد كه آنقدر از بدیها دور می شدیم كه دیگر هیچگاه دست


نا زیبای بدیها به ما نمی رسید، چرا كه من هنوز باور دارم كه می توان


بهتر زیست. در راه متعالی شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشیم، باران


با سخاوتی كه هم بر كویرمی بارد و هم در دشت سرسبز، آری اینگونه می توان


بهترزیست ،عاشق تر


 


 


 


 


بازم هفته سوم و نوبت قدردانی از :


 


  خاله پسر عزیزم ( حتما کلیک کن )


 


 ادرس جدید ایدین جون


 


 ناشناس ( اپ کرده ها )


 


........................................


نویسنده :


نمیدونم چرا حس اپ کردن نداشتم تو رو خدا فحشم ندین !


 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 1:10 توسط سالار |


                          

انها در بیداریشان به من می گویند :« تو و دنیایی که در آن زندگی می کنی چیزی نیست جز دانه ی شنی که بر ساحل بی انتهای دریایی بیکرانه افتاده اید »

و من در رویایم به انها می گویم که : « من ان دریای بیکرنه هستم و همه ی جهان چیزی نیست جز دانه ای شن بر ساحل من »

..............................................

خانه به من می گوید : « رهایم مکن که این جا سرای گذشته های توست »

جاده می گوید :« در پی من بیا که فردای توام »

و من به هر دو می گویم :

« مرا نه گذشته ای و نه آینده ای ست . اگر بمانم درماندنم رفتنی ست و اگر راهی شوم در رفتنم ماندنی ست

« تنها در عشق و مرگ تغییر و حادثه ست »

................................................

نوسنده :

۱ - نوشته های بالا از « جبران خلیل جبران » بود

دل من چیزیست
مثل یک ماهی سرخ
مثل بیتابی نور بی قرار و بی قرار ...
در دلم قاصدکیست
که تو را میشنود
سیب را میفهمد
عشق را میداند،
در دلم تنهاییست تنهایی ، تنهایی ...
شب غم لبریز است
قاصدکها مرده اند
تو میان خلا چشمانم جا ماندی
سیبهایم کالند
عشق در حرم نیازم سوخته ...
در دل من چیزیست
مثل مرداب سیاه
مثل تاریکی گور مثل خالی انگار ....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 15:5 توسط سالار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قلم بنویس ...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تو را سوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن ... شوری بر آور
صفحه, صفحه دفتر مشقی که اول روز تعلیمم
معلم داد ... پر کن
- دفتر تکلیف من خالیست -


سالار
متولد 3/1/67


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386



پیوندها

دکتر سروش
شجریان
همایون شجریان
صادق هدایت
شاملو
پسر ارتا
سایه روشن
زان سوی خواب مرداب
سلطنت سکوت
کامران نجف زاده
میترا لبافی
لب های فراموشی
داستان سرا
چاه بی ته
شبیه تو
دمادم
سکوت سایه ها
سویدای دل
جای خالی من
نجوای دختر زمستانی
آوای دل من
سکوت دل
جایی شبیه قلب من
کی تموم می شه
آپلود عکس


    تعداد بازديدها:

Skin


پخش زنده راديو فردا

www.shab-kavir.tk%3c/a>