|
سر برج : یه بخش جدید تو وبلاگم هر ماه کامنت هایی رو از دوستان عزیز انتخاب می کنم در آخره هر ماه ( سر برج ) تو وبلاگ درجشون می کنم ، بعضی از دوستان کامنتهایی می زارن که حیفه پشت پرده بمونه ، واقعا ارزششون بیشتر از ایناست امیدوارم بهترین ها رو انتخاب کرده باشم . و اما کامنت ها : ... ويليام شکسپير ميگه: هميشه به کسی فکر کن که تو را دوست داشته باشد نه به آن کسی که تو او را دوست داشته باشی . ... آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور می كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهی خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختی ما در آن ايامی است كه به نقايص زندگی خود توجه داريم و خوشبختی ما در لحظات كوتاهی است كه به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازيم . ...در انتظار کسی باش که مايل باشد حتی در زمانی که در ساده ترين لباس هستی،تو را به دنيا نشان دهد . نازنین عزیز : ... هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم ... درد ان نيست که فراموش کنی دنيا را ، نام آدم ها را ، آرزوها را، حسرت ها را،درد آن است که از ياد عزيزان بروی و فراموش کنندت دل ها ، و بر آنجايی که سويش بال گشودی ديگر ،به راهت منتظر نيست کسی . ناشناس خیلی خوب نوشته : ... بعضی چیزها را باید بدون واسطه تجربه کرد....برای داشتن...برای احساس کردن بعضی چیزهاباید از بعضی چیزها چشم پوشید. دایی جونم : ... دوست دارم خلاق باشی .كلمه ای ، جمله ای زيبا خلق كني.آزادی در درون من و توست .فقط روزی دركش ميكنی كه از جبر وجودت از جبر خويشتنت از جبر جامعه ات از جبر تاريخت رهايی يابی .خودت را در ياب .و بدان انهايی كه امروز اسمشان بر زبان ملتهای دنيا جاريست (ستارخان و باقرخان و.....) خودشان را برتر از دنيا تصور ميكردند و نه اسير زمان .....؟ سحر : ...آنکه هیچ نمی داند؛به هیچ چیز عشق نمی ورزد.آنکه از عهده ی هیچ کاری بر نمی آید؛هیچ نمی فهمد.آنکه هیچ نمی فهمد؛بی ارزش است. بزرگتر است...هر که فکر کند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی؛از انگور چیزی نمی داند.(پاراسلسوس) یلدا جون که کم پیدا شده : ... داستان عشق چندان مهم نیست ٬ مهم آن است که انسان توان عاشق شقایق : ... درویشی را گفتند:با ما از ذهن سخن بگو و این که چرا نمی تواند حقیقت را ببیند و درکش کند؟ درویش کاغذ سفید و بزرگی را با میخ به دیوار کوبید و نقطه ی سیاهی بر ان نقش زد.ان گاه از مخاطبان پرسید:چه میبینید؟گفتند:نقطه ای سیاه افسانه هم گفته : ... افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعيه و اما اخری ، دوست عزیز با اسم مستعاره ما : ... هرگز از مرگ نهراسيده ام گر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود ، هراس من همه باری مردن در سرزميني است - كه مزد گوركن ، از آزادی انسان بيشتر باشد ... ............................... نوسنده : · خوشحالم که دوستای قدیمی کم کم پیداشون شده ! · دیشب یکی از دوستان بهم گفت : ای شیطون خودت برا خودت کامنت می زاری ! مگه من مغز خر خوردم دوست عزیز ! · نمی دونم چرا این کامنتا بیشتر از طرف خانما بود ؟ ابروی هر چی مرد به فنا رفت ! · بعضی کامنتا به صورت خصوصی پست شده بودن که درجشون نکردم ... خصوصیه داداش ! · اینارو کش نری ؟ · نظر شما در مورد این بخش چیه ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 21:46 توسط سالار |
خیلی سخته ، خیلی ، زنده باشی و زندگی کنی اما اصلا نفهمی چرا و برای چی زندگی می کنی ؟ این مسیر به کجا ختم می شه ؟ قله سعادت ؟ یا پرتگاه ضلالت ؟ همچنان جلو و جلو تر می ری ، ساعت ها ، روزها ، هفته ها و سال ها اما بی هدف !مثل ابهای خروشان در حال حرکت ، حرکت در مسیر زندگی ، مسیری که صخره داره ، جاهای عمیق و کم عمق داره و شاید پرتگاهم داره که با سرعتی عجیب از اوج پرتت می کنه به حضیض ، با این حال دوست داری ، شایدم مجبوری ادامه بدی ، چرا زندگی اجباره ؟ چرا مجبوری زندگی کنی ؟اعتقاد دارم در چهار دیواری زندگی حبس شدم تا ابد ، حبس انفرادی ، کسی تو زندگیم قدم نمی زاره ، شاید پدر و مادرم زندان بانانی هستند که فقط برام اب و غذا میارن !زندگی زندان ست که تا به حال رد پایی از یک همدم در آن به جا نمانده است چرا ؟ نمی دونم ! شایدم نمی خوام بدونم و نخواستم بدونم . زندگی زندانی ست که دیواراش یکی یکی سرم خراب می شن ، دیوارایی که همچون دوستان من بودند یعنی من لیاقت دوستی و دوست داشتنم ندارم ؟ که این چنین سرم فرو می ریزند ؟زندگی شاید زندان نبود ، شاید باغ پر از میوه ای بود بود که تو انتخاب میوه هاش اشتباه کردم ، شاید نفهمیدم به کی باید اعتماد کنم و به کی بی اعتنایی ؟زندگی زندان نبود ، شاید ترازوی نا متعادلی بود که دادگاه سی تیر ماه و سی مرداد و بهم یاد آوری کرد و شاید زندگی شکنجگاه جسم و روحم بود ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 5:17 توسط سالار |
قضا و قدری که تو معتقدی ، می گوید هر کار که می شود و هر کس هر کاری می کند ، هر شلاقی که بازویی می زند و گرده ای می خورد و هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود و هر ستمی که افرادی می کنند و اقوامی که می کشند ، همه پیش از من و تو نوشته شده و لایتغیر است . پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند ! و قربانی نمی تواند نشود ! و گناهکار نمی تواند پاک بماند ! و پاک هم نمی تواند گناه کند ! بنابراین ، یعنی هر چه که هست و هر چه که بوده و هر چه که خواهد بود ، نه دست من است ، نه دست تو ؛ پس نه جنایتکار مجرم است و نه جنایت پذیر مقصر . در فقر ، نه غارتگر مجرم است نه غارت شده ماجور ! در قتل عام نه ، آنکه خون را می مکد مجرم است و نه انکه خونش را مکیده اند محق ! همه چیز ، اراده ی من و اراده تو ، مسئولیت من و تو ، انتخاب « جانی بودن » و یا انتخاب « قربانی بودن » ، سرنوشت ستمگر و سر نوشت ستمدیده – همه – از پیش در یک نظام جبری و قعطی لایتغیر ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته ببینیم . من از این چهار چوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم ، رفتم به دنبال فکری یا به دنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سر نوشت خود می داند ، یا اصلا رفتم به دنبال بی اعتقادی و لاابالیگری و نهیلیسم . اگر خدا هر چه دلش بخواهد می کند ، من هم در چه دلم بخواهد می کنم ، چون تو می گویی هر کس هر چه می کند خدا خواسته است و خدا کرده است . اگر جبر الهی راست است ، قید اخلاقی بی معنی ست ! اگر همه چیز جبر است ، همه کس آزاد است . تو مگر همیشه نمی گوئی از قول پیغمبرت که « آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بد بخت در شکم مادرش بد بخت ؟ » انصاف بده پدر ، مادر ، جهان بینی تو یک « جهان بینی شکمی » است . بشریت و اخلاق و اراده و مسئولیت و خیر و شر و کار و فکر و سر نوشت و سر گذشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت و ... همه یعنی « کشک » ! همه این ها به شکم هامان مربوط است . تعجب می کنم که چرا از شهامت علی ستایش می کنی ؟ چرا بر شهادت حسین می گریی ؟ چرا از قساوت شمر خشمگینی ؟ اصلا قاتل حسین شمر بود ؟ یا .... العیاذ بالله !!! می بینی این دین تو سر از کجا در می اورد ؟ هم به ضرر خلق است و هم خدا ! فقط به درد شمر می خورد ! این بود ، پدر، که ایمان شکمی تو را رها کردم و اگزیستانسیالیست شدم و معتقد شدم که من می توانم سرنوشت خودم و جامعه خودم را بسازم ، تقدیر من بدست خود من است و با اراده ی خود و به انتخاب خود من ؛ به آن ساتری که معتقدم کی می گوید :« حتی کسی که از مادرش فلج به دنیا می اید ، اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است » ! ببین تا کجا اراده و ازادی انسان را نشان می دهد ؟! این طرز فکر سارتر مادی . لامذهب ات و آن بینش توی معنوی و مذهبی ! دکتر شریعتی
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 21:41 توسط سالار |
سلام عزیزان راستش حال خودم از وبلاگ خودم به هم می خوره چه برسه به شما ... ! همش شده چرت و پرت ... چند روز رفته بودم مثلا مسافرت ، مسافرت کاری و کارگری ! وقتی هم که بر می گشتم یه دختر 5 – 6 ساله رفت ریز ماشینی که سوارش بودم ، وقتی بر گشتم دیدم که همه ی کارام به گند کشیده شده به خصوص مساله سربازی و .... بد تر اینکه خیلیا باهام قهر کردن و شدیدا از دستم ناراحتن که چرا به وبلاگشون سر نزدم ولی ای کاش می فهمیدن جایی که من بودم سر یه لیوان اب دعوا به را می افتاد چه برسه به اینترنت و وبلاگ و .... به هر حال برگشتم و در حال حاضر زنده ام که امیدوارم هر چه زود تر تموم بشه و زمان مرگمون فرا برسه ! اما یه نظر داشتم که خیلی حال داد : بعضی چیزها را باید بدون واسطه تجربه کرد....برای داشتن...برای احساس کردن بعضی چیزهاباید از بعضی چیزها چشم پوشید. + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 0:5 توسط سالار |
ای كاش می شدآنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازدیگران گرفت، بازم هفته سوم و نوبت قدردانی از : ........................................ نویسنده : نمیدونم چرا حس اپ کردن نداشتم تو رو خدا فحشم ندین ! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 1:10 توسط سالار |
انها در بیداریشان به من می گویند :« تو و دنیایی که در آن زندگی می کنی چیزی نیست جز دانه ی شنی که بر ساحل بی انتهای دریایی بیکرانه افتاده اید » و من در رویایم به انها می گویم که : « من ان دریای بیکرنه هستم و همه ی جهان چیزی نیست جز دانه ای شن بر ساحل من » .............................................. خانه به من می گوید : « رهایم مکن که این جا سرای گذشته های توست » جاده می گوید :« در پی من بیا که فردای توام » و من به هر دو می گویم : « مرا نه گذشته ای و نه آینده ای ست . اگر بمانم درماندنم رفتنی ست و اگر راهی شوم در رفتنم ماندنی ست « تنها در عشق و مرگ تغییر و حادثه ست » ................................................ نوسنده : ۱ - نوشته های بالا از « جبران خلیل جبران » بود دل من چیزیست + نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 15:5 توسط سالار |
|
| ||||||