|
غریب آشنا بزرگترین قلب را تو داشتی. میبخشیدی. همه را. نه بخششی از روی ضعف و ناچاری، بلکه بخششی از روی قدرت و مهربانی. چرا که ميدانستی با چنین بخششی دنیا زیباتر میشود. دوست داشتم قلبت را، قدرتت را. تلاش کردم بتوانم مثل تو ببخشم. بتوانم هر آن بدی و اشتباهی که از قصد و عمد بر من روا نشده است را از قلبام پاک کنم و دیگر حرفی از آن بر زبان نیاورم. موفق شدم. حال قلبی دارم که هر بدی که از عمد نبوده است را در جا و با یک کلام میتواند ببخشد، اما نمیتواند درک کند، که چگونه انسانها نمیتوانند عزیزانشان را ببخشند. بزرگترین قلب را تو داشتی. میدانستی حیف است در دوروزهی هستی قلبی را که میتواند دوست داشته باشد از کینهی ندانمکاریهای دوستداراناش پر کرد. به جای آن میبخشیدی تا دمی بیشتر مهر را بر قلبها ارزانی داری؛ هر چند که فرد بخشیده شده دردی که از پس این بخشش بر فرد بخشنده مستولی میشود را نداند، چرا که هر بخششی مانند دوختن جراحات قلب خود به دست خویشتن است، بیهیچ مسکنی، بیهیچ بیهوشیای. یاد گرفتم مثل تو باشم. مثل تویی که میدانستی بخشیدن چهرهی زیباتری از خود و دیگران به تو میدهد. آن دیگرانی که جز دوستی و مهر قصد دیگری نداشتند. حال به راحتی میبخشم اما بخشیده نشدنام نیز ویرانام میکند چرا که باید نبخشیده شدنم را نیز ببخشم. بزرگترین قلب را تو داشتی... + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 17:33 توسط سالار |
چهار دانشجو چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند وبا هم در شهر دیگری حسابی به خوش گزرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کردند و به جای سه شنبه امتحانشان دوشنبه بوده بنا براین تصمیم گرفتند استادشان را پیدا کنند و دلیل جا ماندن از امتحان را توضیح دهند آنها به استادشان گفتند که : ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که لاستیک زاپاس نداشتیم تا مدت زمان زیادی بیرون ماندیم و دوشنبه شب به خانه رسیدیم استاد فکری کردوقبول کرد که فردا بیا یندو امتحان بدهند چهر دانشجو روز بعد برای امتحان به دانشگاه رفتند استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد وبه هر یک از آنها ورقه امتحانی داد و گفت شروع کنند سوال اول آسان بود و 5نمره داشت همگی سوال اول رانوشتند سوال دوم پشت ورقه بود که 95نمره داشت سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟ نتیجه اخلاقی: هیچ وقت دروغ نگویید! + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 17:31 توسط سالار |
كاش تكرار تو را هم در بر می گرفت هر مادری كه می رود بهشت خوشبو تر می شود به سحر و ساناز خوب كه مهربان خانه شان را از دست داده اند ... + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 2:46 توسط سالار |
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 1:11 توسط سالار
|
| ||||||